فرمانفرمایی آخوندی و هیروشیمای جهان

اسماعیل خوئی

فرمانفرمایی‌ی آخوندی در شاخ و شانه کشیدن‌های خود در برابر کفرستانی که جهان باشد، و به ویژه در رجزخوانی هایش در رویارویی با «شیطان بزرگ»، آمریکای جهانخوار، به موشی می ماند که «با دم شیر می‌کند بازی»، یا به کودکی که با آتـش.

کودک، یک بار که دست اش سوخت، درمی‌یابد و می آموزد که «آتش بچه ها را جز می‌کند»؛ و موش، اگر از چنگ شیرکه هیچ، از همان تکانه ی ناگهانه ی دم او، جان به در برد، دیگر هیچگاه ازاین غلط ها نخواهد کرد.

فرمانفرمایی‌ی آخوندی، اما، پس از آن که شاه موشان – امام خمینی – در جنگ با گربه ی عابدی به نام صدام حسین تکریتی شکست خورد و ناگزیر شد از نوشیدن، «جام زهرِ» این ننگِ انگار، در بازی کردن با دم شیری که امریکا باشد، بی‌باک تر نیز شده است.

چرا؟

به راستی، چرا؟!

پاسخ این چرا یکی دو سالی می شود که، به گمانم، بر من دمیده است. از باز گفتن اش، اما، هراس داشته ام: هراس از یاران، که با من به ریشخند بگویند:

– «تو را چه به نگره بافی های سیاسی، اسماعیل جان! برو بنشین شعرت را بگو!»

بگذارید، اما، دل به دریا بزنم. می زنم. هرچه بادا باد! می روم سر سطر:

آغاز کنم با «روشنگری ی روشن‌ها»، «توضیح واضحات»، به شیوه ی امام راحل!

مردمان ایران، چون یک ملت، و همانند هر ملت دیگری، از حق دارا شدن دانش و فن شناسی‌ی اتمی برخوردارند؛ و نه تنها این، که، همچنین، حق دارند بمب اتمی نیز بسازند یا هر شماری از آن را، با زدن از نان شب خویش، و به هر بهایی، از دیگران بخرند – هرگاه داشتن این بمب را از پختن یا خریدن نان شب خویش نیز «بایاتر» بیابند.

مردمان ایران، چون یک ملت، اما، فرق دارند، فرق ها دارند، با فرمانفرمایی‌ی پیشا قرون وسطایی و مردم خوار و تبه کار آخوندی که، با به چنگ آوردن «انقلابی» ی ایران زمین، می خواهد از این خاک پاک سکوی پرتاب موشک و بمب بسازد برای چیره شدن بر کفرستان جهان، و به رای بنیاد نهادنِ فرمانفرمایی‌ی جهانی ی اسلام.

باری،

هم اکنون نیز دارم، انگار، از روشنگری ی روشن‌ها فراتر می روم. و، پس، باز بروم سر سطر:

با انجامیدن جنگ ایران و عراق به ناگزیر شدن «پدر پیر» امت، امام راحل، از نوشیدن «جام زهر»، بسیارانی از ما ناخودی ها و نخودی ها بر آن شدیم که فرمانفرمایی‌ی آخوندی، از آن پس، چاکِ زینِ خنگِ راهوارِ ایران را خواهد چسبید و از سواری کردن – آن هم به تاخت وتاز – در میدان «صدور انقلاب اسلامی» باز خواهد ایستاد.

اما نه، نع! چنین نشد، به هیچ روی .

چرا؟

به راستی، چرا؟!

باز هم، انگار، باید بروم سرسطر: یعنی برگردم به «روشنگری ی روشن‌ها»!

آری،

«نبرد آئین» («استراتژی»‌ی) آینده نگرانه ی فرمانفرمایی‌ی آخوندی بر این»اصل» از جهان نگری ی مذهب شیعه ی دوازده امامی نهاده شده است که امام زمان، «مهدی‌ی موعود»، سر انجام، از نهانگاه خویش – که گویا همان چاه جمکران باشد – برخواهد آمد و «جهان را پر ازعدل و داد خواهد کرد». این «سرانجام» اما، هنگامی خواهد بود که جهان – و نه تنها ایران – را سراپا بدی، دروج، سیاهی و تباهی فرا گرفته باشد. نخستین گام امام زمان، در راه پدید آوردن «جهانی پر از عدل وداد»، یعنی فرمانفرمایی‌ی جهانی ی اسلام، همانا گذراندن بیشترینه ی مردمان جهان خواهد بود از دم تیغ بی دریغ خشم خویش و فرمانفرمایی‌ی آخوندی، دراین میان، خویشکاری (وظیفه) ی خود می داند تا زمینه را هرچه بیشتر آماده سازد برای برون آمدن آن بزرگوار از پرده ی غیبت.

شما باور نکنید، اما،من یکی باور دارم که محمود احمدی نژاد، یا هر دیگری در پایگاه و جایگاه او، هر از گاهی، بر سر چاه جمکران می رود و افزایش چشمگیر آمار جنده شدن دختران و معتاد شدن پسران بخش ناخودی و نخودی ی مردمان ایران را، با شادی و سرافرازی، به حضرت مهدی گزارش می دهد؛ و، در بازگشت از این زیارت، از این شرف یابی، در پیشگاه «مردم شهید پرور ایران»، با اندوه و سرافکندگی ی ساختگی، می نالد و می زارد از این که گروهک های مزدور استکبار جهانی به سرکردگی امریکا پسران برومند ما را به اعتیاد می کشانند و دختران بی گناه ما را به تن فروشی و کنیزی به شیخ نشین‌های خلیج فارس می فرستند.

دروغ گفتن و وانمود کردن و نیرنگ باختن و فریب دادن را آئین تشیع نه تنها گناه و ناروا نمی داند، بل، که آنها را از خویشکاری های باورمندان می شمارد.

حضرت امام خمینی، خود نیز «تقیه» می فرمود آنگاه که، در لوفل لوشاتو، می گفت هر آنچه هایی را که می گفت. و، به همین دلیل، شرمنده نبود که هیچ، سرافرازانه بود که پاسخ داد:

«خدعه کردم!»

آنگاه که ازش پرسیدند:

– چرا آنچه ها که درپاریس می گفتید با آنچه ها که درایران با ایران و جهان می کنید هیچ همخوان نیست؟!

– «خدعه کردم! در اسلام عزیز، خدعه کردن با دشمنان جایز است، بل، که ثواب هم دارد!»(۱)

انگار که نه تنها جهانیان، که ایرانیان را نیز دشمن می دارد!

با این همه، «تقیه» نمی کرد، آنگاه که، در آن هواپیمای فرانسوی، به ایران باز می گشت تا انقلاب را، به گفته ی زنده یاد شکرالله پاک نژاد، «ملاخور» کند، و پیش آمد که از او بپرسند:

– «حضرت آیت الله! پس از پانزده سال دوری، از بازگشتن به میهن خود، ایران، چه احساسی دارید؟ »

– «هیچ!»

نع! نه خدعه می کرد و نه دروغ می گفت. از دهانش در رفت تا دست کم یک بار هم شده است راست بگوید.

و راست می گفت؛ چرا که جهان نگری ی اسلامی به طور کلی یک جهان نگری جهان میهنانه و «همه مردمانی» ست، و نه یک جهان نگری ی میهن دوستانه یا ملی گرایانه.(۲)

برای این جهان نگری، آنچه هست و هر چه بیشتر بگسترد و پیش رود و توانا و شکوهمند و پیروز گردد «امت اسلام» است و نه، به هیچ روی، «ملت ایران».

و بر بنیاد همین جهان نگری بود که خمینی فریاد می زد:

– «ملی گرایی کفر است»؛

و نه در نتیجه ی آنچه در اندیشه ی او «سیلی خوردن اسلام عزیز» بود از شخص دکتر مصدق.

و بربنیاد همین جهان نگری ست که فرمانفرمایی‌ی آخوندی، به گوهر، ایران ستیز است.

بر بنیاد همین جهان نگری بود، برای نمونه، که آخوند مشکینی (بود یا کی؟) که، از بلند گوی فریب افشان و دروغ پرداز نماز جمعه، یک بار سخنانی گفت در این معنا که:

– «از ما می پرسند زبان ملی ی ما کدام زبان باید باشد: فارسی‌یا ترکی یا کردی یا چی ؟ برخی از آقایان هم به ما می گویند باید بیش از یک زبان ملی داشته باشیم. من می گویم: نه، آقایان! نه، برادران! زبان ملی‌ی ما همان زبان قرآن است: «عربی!»

و من به یاد آوردم گفته ی آن آزاده مرد ایرانی را که، نزدیک به هزار سالی پیش از این، به شنیدن چنین سخنانی از تنی از دیوانیان ایرانی ی عربزده در بارگاه خلیفه، خروشید که:

-«خدات ریشه از زمین برکناد، که ریشه ی زبان پارسی را از زمین برکندی!»

که، البته، ریشه ی زبان پارسی از زمین برکنده نشد، و نمی شود، و نخواهد شد.

و از چشم همین جهان نگری ی امت گرای اسلامی ست که فرمانفرمایی‌ی آخوندی چشم دیدن فردوسی را ندارد؛ و که جلاد ناکس و بی همه چیزش، خلخالی ی گجسته، اگر می توانست، نه تنها تندیس ها، که آرامگاه بزرگ سراینده ی ملی ی ما را نیز درهم می کوبید: کاری که هم اکنون جانشینان و پیروان آن جلاد، با سنگ مزار تنی از والاترین نبیرگان (گیرم ناسپاس) فردوسی، احمد جان شاملو، می کنند.

و از سرچشمه ی همین جهان نگری ست، باز، که سیل ویرانگر اسلامی گنجینه های زیر زمینی ی دشت پاسارگاد و آرامگاه کورش بزرگ را به آب می بندد.

هیچ تبرداری، البته، هرگز نتوانسته است، نمی تواند و نخواهد توانست درخت هویت ایرانی را از ریشه های باستانی ی آن در ژرفه های جنگل تاریخ اش برکند. سخن، اینجا و اکنون، برسر این نیست، اما.

سخن بر سر این است که تبر اکنون در دست انیرانی ست به نام «جمهوری اسلامی». و این بی همه چیز همه چیزِ ستیز هویت ایرانی را به گوهر دشمن می دارد.

فرمانفرمایی‌ی آخوندی باید ملت ایران را از هویت ایرانی ی او وا کند، تا بتواند این ملت را، با هویتی برساخته از الگوها و ارزش های «اسلام ناب محمدی»، چون پاره ای کوچک از «امت اسلامی»، در جهان این امت و در هویت جهانی ی آن، حل و منحل کند: امتی که خود هیچ نیست مگر لشکری حزب اللهی و سرسپرده به فرماندهان خویش برای پیش تاختن به سوی بنیاد نهادن فرمانفرمایی‌ی جهانی ی اسلام.

خواب و خیال بخوانیم این همه را .

مهم نیست.

مهم این است که برای فرمانفرمایی‌ی آخوندی، مردمان ایران تنها همین اند که می گویم؛ و سرزمین ایران نیز تنها همانی ست که گفتم:

سکوی پرتاب موشک و بمب برای چیره شدن بر کفرستان جهان، به رای بنیاد نهادن فرمانفرمایی‌ی جهانی اسلام.

در راه رسیدن بدین آماج آرمانی، هرگاه بایسته آمد، مسجدها را می توان آتش زد و – این که هیچ – حتا اصول دین را نیز می توان «تعطیل» کرد.

دقت کنیم که حضرت امام راحل (رح) تازه در پیوند با بايستگی ی بر پا نگاه داشتن «جمهوری ی اسلامی» در ایران بود که از آمادگی ی اصولی ی خود برای آتش زدن مسجدها و تعطیل کردن حتا اصول دین سخن می گفت. در پیش چشم خیال خویش آوریم که کار فرمانفرمایی‌ی آخوندی از مرزهای ایران فراتر رفته بود و، «به برکت صدور انقلاب»، چند کشور دیگر از خاور میانه را نیز به زیر چتر این فرمانفرمایی آورده بود: که یعنی، حضرت امام امت «جمهوری ی اسلامی ی خود را درآستانه ی جهانی شدن می‌یافت، در آن صورت، پس، چه ها می گفت و چه ها می کرد؟!

یک چیز، پیشاپیش، روشن و شک ناپذیر است. در آن صورت، به جای این که بگوید: «اگرهمه ی مردم ایران بگویند آری ، من می گویم نه! «، می گفت: «اگر همه ی مردمان خاورمیانه بگویند آری، من می گویم نه!»

این از گفتار.

در کردار چه؟

شاهنشاه آریامهر، هر که بود و هر چه گفت و هر چه کرد، باری، یک سخن را مطلقاً نمی توانست بر زبان آورد: و آن این که «اگر پادشاهی ی شخص من در خطر افتد، اصلی را، در قانون اساسی‌ی مشروطیت، که پادشاهی را هدیه ای الهی می داند که از سوی مردم به شخص پادشاه تفویض گشته است، تعطیل خواهم کرد»! چرا که در آن صورت – به زبان کانت بگویم – «شرط امکانِ» پادشاهی ی خود را از میان می داشت. و آورده اند که تنی از «امیران » او – ارتشبد بود یا سرلشکر؟ خسرو داد یک بار، در روزهای پایانی ی سلطنت آریا مهر، به پای او افتاد و به گریه گفت:

– «شاهنشاها! سلطنت دارد از میان می رود. اگر نمی خواهید چنین شود، باید اجازه فرمایید روی مردم آتش بگشاییم! »

– شاه پرسید:

– «و چند نفر را بکشید؟ »

– «نیم ملیونی را!»

– » نه! نمی ارزد. من نمی خواهم تخت سلطنت ام بر خون مردم شناور باشد.»

شاه چنین گفت، چرا که انسانی زمینی بود و زمینی و تاریخی می اندیشید.

اندیشه ی خمینی، اما، آسمانی و خدا وار بود. او برای خدا، و به جای خدا، کار می کرد. و، در برابر خدا، مردم به چه می ارزند؟!

من شک ندارم که، اگر چنین گفت و گویی با خمینی پیش می آمد، او بی هیچ هراس و خارخار وجدانی می فرمود:

– «بکشید! همه را بکشید! اسلام عزیز باید بماند. مردم می روند و می آیند!»

مگر، آنگاه که در پایان جنگ ایران و عراق و پس از نوشیدن «جام زهر» پذیرشِ شکستِ، فرمانفرمایی‌ی آخوندی را در خطر نیافت و نفرمود:

» بکشید! همه ی زندانیانی را که به اسلام عزیز نگرویده اند، و در کفر خود پابرجای اند، بکشید! اسلام عزیز زندانی سیاسی ندارد!»؟

و مگر نه، بدینسان، جنایتی ضد بشری را به گردن گرفت که در تاریخ ایران، و بل که جهان، بی مانند است؟

مگر همین گونه از «کردار اسلامی» نبود که سال ها بعد، امکان دست یازیدن بدان در سخنان رفسنجانی، در یکی از نمازهای جمعه، هویدا بود؟ سخنانی از این جانی ی دستاربند را می گویم که در آنها لاف می زد از «کشتار اتمی ی همه ی مردم اسرائیل، شش میلیون یهودی ی دیگر، البته در برابر کشته شدن شش میلیون ایرانی.

– «اگر شش میلیون ایرانی کشته شود هم، باکی نیست! هنوز همچنان شصت میلیونی از مردم این کشور برجا خواهند بود!»

بگذریم از این که این سیاستمدارک و سردارک دیوانه «کشتار اتمی» را با «کشتار با شمشیر» یکی یا عوضی می گرفت، و توجه نداشت که به این کشتار با شمشیر تنها جان قربانیان را می گیرد؛ و که، اما، کشتار اتمی تازه هنگامی آغاز می‌کند به قربانی گرفتن که جان نخستین قربانیان خود را گرفته باشد.

باری، سخن از آمادگی ی اسلامی ی سرگردگان خیره سر فرمانفرمایی‌ی آخوندی ست برای قربانی کردن هر شماری از هم میهنان ما که برجا ماندن یا فرا گستردن این فرمانفرمایی‌ی مردمخوار آن را پایا کند.

به یاد آوردنی ست، دراینجا، که نگره ی «صدور انقلاب» به هیچ روی یک نوآوری ی اندیشگی در «اسلام عزیز» یا، یعنی، اسلام خمینی یا «خمینی گرایی» («خمینیسم») نیست؛ و که، یعنی، این نگره – همچنان که بسیاری دیگر از ویژگی های این گونه از «اسلام» هر یک – همانا بازگشتی ست به یکی از ویژگی های اسلام آغازین که خمینی و پیروان او آن را، به گمان من به درستی، «اسلام ناب محمدی» می نامند: و کار جهان گشایی را زیر پرچم «لا اله الا الله» با شمشیر پیش می برد. نگره‍ ی «صدور انقلاب»، به بیان روشن تر، همان نگره ی «جهاد» است که جهان را به «دارالاسلام» در برابر «دارالکفر» بخش می کرد و وظیفه ی هر مسلمان توانای جنگیدنی می دانست که، با جانفشانی و یا دست کم ایثار کردن مال خویش، به پیشرفت تاریخی، یعنی، گسترش جغرافیایی ی اسلام در «دار الکفر» یاری رساند.

«جهاد»، سپس ترها، به علت های تاریخی، «تعطیل» شد. و این بود و بود تا ایران به چنگ خمینی افتاد؛ و، با فراهم شدن این «سکوی پرتاب»، خمینی گرایی همزادان و زادگانی همچون «القاعده» و «طالبان» نیز یافت؛ و یک جنبش تازه نفس دینی – سیاسی پدید آمد برای دنبال گرفتن کار پایان نیافته ی بنیاد گذاران اسلام در جهان گشایی، یعنی در کوشش به چیره شدن بر پاره هایی دیگر از «کفرستان» و افزودن آنها به «اسلامستان»، به رای و به سوی «جهانگیر» شدن فرجامین و آرمانی ی اسلام:

یعنی کار»جهاد» .

گرفتاری ی خمینی گرایی، اما، در این است که در جهان امروزین «کفرستان» را از «اسلامستان» هیچ مرز جغرافیایی ی پر رنگ و چشمگیری جدا نمی‌کند: یعنی که جغرافیای این دو در یکدیگر «پیشرفتگی» هایی دارند و جزیره هایی. و – بدتر از این – بیش از بسیاری از پاره های این دو جغرافیا، کافران و مسلمانان با یکدیگر، آن هم به گونه ای جدایی ناپذیر، درآمیخته اند. در همین ایران، در کنار مسلمانان، یهودیانی داریم و مسیحیانی و زرتشتیانی و بهاییانی؛ و تازه، بسیاری از مسلمانان هم شیعه نیستند، و بسیاری از شیعیان دوازده امامی نیستند، و بسیاری از دوازده امامیان حزب اللهی نیستند، و برخی از حزب اللهیان «ذوب شده در ولایت مطلقه ی فقیه» نیستند! تازه، کمونیست، خدانشناس و ملی گرای بی دین هم داریم. بازهم بد تر، جمعیت ایران هم روز افزون است، و بیشترین شان هم جوان اند: سرکش و نوخواه و نافرمان.

دارم ار چشم یک خمینی گرا می نگرم. بگذارید نگرش او را در اندیشه ی خود دنبال گیرم:

-«با این همه آدم چه باید کرد؟! می شود، البته، بسیاری شان را گرفت و به زندان انداخت. و، از آنجا که اسلام زندانی سیاسی ندارد، می توان هر از گاهی فرمان به کشتار عام زندانیان سیاسی داد، و همه شان را یکجا کشت: چنان که، در تابستان 67، آقا داد و ما کردیم! و، تازه سپاه پاسداران و بسیج را هم داریم. ما شاه نیستیم که به ارتش اعتماد کرد و سربازان اش، در روز مبادا، از مردم گل گرفتند و گلوله ها را در تفنگ هاشان نگاه داشتند و سرباز زدند از شلیک کردن. پاسداران می دانند برای چی آموزش دیده اند و حقوق و مزایا دریافت کرده اند و می کنند. همین چند روز پیش، فرمانده شان گفت که وظیفه ی سپاه سرکوب شورش های درونی ست: در برابر یورش های بیرونی، سپاه به کمک ارتش خواهد رفت. (کیهان لندن، شماره ۱۱۷۶ ).

گرفتاری اصلی ی ما با همین بیرونیانسر»کفرستان» است: با امریکا و انگلیس، روسیه و آلمان، فرانسه، ایتالیا اسپانیا، ژاپن و چین، اووه ه ه…

در ایران، مشکل ما یکی بیشتر نیست. ما بر ایران چیره شده ایم. مانده است تا نامسلمانان را یا مسلمان کنیم یا از میان برداریم.

در جهان، اما، مشکل های اصلی ی ما دوتاست. یکی این که چیره شدن بر کشورهایی همچون امریکا و چین و آلمان هیچ آسان نیست:

با ارتش ها و جنگ افزارهای پیشرفته ای که دارند. کاش خدا همه ی این جنگ افزارها را نابود می کرد. در آن صورت، می شد کار را همان با شمشیر پیش برد . اما، خوب، نمی شود، می شود؟ مشکل دوم، و دشوارتر، خود مردمان این کشورهای اند! اسرائیلیان که باید نابود شوند، و نابود خواهد شد، به هول قوه الهی! اما چگونه می شود، مثلاً، از یک مسیحی ی باورمند یک شیعه‍ ی دوازده امامی ساخت، که حزب اللهی هم باشد و بشود ذوب اش کرد در ولایت فقیه؟!»

می بینید که این شیوه ی اندیشیدن، منطقاً، ما را می رساند به بمب اتم، چون «راه حل فرجامین»، از آن گونه که هیتلر در برخورد با یهودیان آغاز کرد به بکار بستن: و شش میلیون انسان بی گناه را نیز، با این «راه حل»، کشت و سوزاند و خاکستر کرد.

و می بینید، پس، که حضرت امام علی الموسوی الخامنه ای، مثل همیشه دروغ می گوید آنگاه که می فرماید: تا کنون، شیوه ی کار ما » دفاعی» بوده است؛ از این پس، باید به شیوه ای «تهاجمی» کار کنیم.

شیوه ی کار خمینیسم، هم از آغازه، «تهاجمی» بوده است؛ و همچنین است اکنون نیز؛ و همچنین خواهد بود… تا باشد.

و خمینی گرایی با سراسر جهان کار دارد، و نه تنها با ایران.

و چنین است که چراغی را که بر مسجد حرام است از خانه می دزدد: مردم زلزله زده ی بم را زیر چادرها رها می‌کند و می رود به لبنان خانه می سازد برای آسیب دیدگان جنگ با صهیونیسم! بسیاری از نوباوگان ایران دبستان ندارند و بسیاری از شیمیایی شدگان و زخم برداشتگان جنگ ایران و عراق در میهن اسلامی از بی درمانی پرپر می زنند؛ فرمانفرمایی آخوندی می رود به دبستان ساختن در افغانستان و یاری ی مالی رساندن به دوردست ترین کشورها در افریقا و امریکای جنوبی!

و شما گلوی خود را به فریاد زدن پاره کنید که: جمهوری ی اسلامی چرا ایران را رها کرده است و رفته است در فلسطین کاسه‍ی داغ تر از آش شده است؟!

خانم ها! آقایان !

فرمانفرمایی‌ی آخوندی به فلسطین نمی اندیشد: به «قدس» می اندیشد.

و «روز قدس» را «هرچه با شکوه تر» برگزار می‌کند: چرا که «قدس» قرار است پایتخت فرمانفرمایی‌ی جهانی ی ولایت مطلقه ی فقیه باشد.

«ملت ایران»، چه بخواهد چه نخواهد، باید پیشتاز و فدایی ی «امت اسلام » باشد:

امت جهانی ی اسلام، در اسلامستانی یک پارچه، گسترده بر سراسر کره ی زمین، و پیشرونده ی به سوی بهشت حزب الله.

مردمان ایران و جهان باید یک پارچه مسلمان شوند:

مسلمان که نه، مسلمان شیعه:

شیعه هم نه، شیعه ی دوازده امامی:

شیعه ی دوازده امامی هم نه، شیعه ی حزب اللهی ی ذوب شده در ولایت مطلقه ی فقیه!

می بینید که بمب اتم، برای فرمانفرمایی‌ی آخوندی، از نان شب هم بایاتر است.

در این راستاست که، می بینید، پوتینِ مسلمان کش و رهبرانِ بی خدای کره ی شمالی و چین «نجاست زدایی» می شوند، چندان که فرمانفرمایانِ ایران ِ آخوند زده می توانند ایشان را در آغوش بگیرند و بر گونه های اُدکُلن زده شان برادرانه بوسه زنند و در ایشان چنان بنگرند و باهاشان چنان رفتار کنند که گویی آنان فرشتگانی اند، هر یک با کوله باری از «امدادهای غیبی»، که به یاری ی فرمانفرمایی‌ی آخوندی آمده اند!

برنامه ‍ی «انرژی اتمی» باید دنبال شود، نه تنها تا ساختن بمب اتم، بل، که، تا انفجار آن.

با در گرفتن جنگ اتمی هم جمعیت ایران به اندازه می شود، و هم جمعیت جهان:

به اندازه ای که سپاه پاسداران بتواند همه شان را با هم زیر چکمه و نگاه الهی خود داشته باشد. البته، با بهره مند شدن از «کمک های غیبی» نیز .

و می بینید که فرمانفرمایی‌ی آخوندی از جنگ، جنگ اتمی به ویژه، نه تنها نمی هراسد، بل، که آن را از خدا هم می خواهد!

جنگ، می بینید که، برای این فرمانفرمایی، هنوز نیز همانی ست که برای خمینی بود: یک «رحمت الهی»! و تا همیشه نیز همین خواهد بود.

و می بینید که این فرمانفرمایی به گوهر آشوب زا و آشوب زی ست.

آری،

این فرمانفرمایی از یورش امریکا به ایران نیز هیچ هراسی ندارد، بلکه، می توان گفت، آرزویش را هم می‌کند!

چرا؟

زیرا که یورش هوایی ی امریکا به ایران، به هیچ روی، نمی تواند – چنان که یاری طلبان هم میهن ما از امریکا برای یورش بردن به میهن شان می خواهند – تنها بنیادهای نظامی فرمانفرمایی‌ی آخوندی را در بر گیرد؛ زیرساخت اقتصادی و نهادهای فرهنگی ی ما نیز، در چنین جنگی به ناگزیر آسیب خواهند دید. و هرچه چنین آسیب هایی بیشتر باشد، برای فرمانفرمایی‌ی آخوندی، بهتر خواهد بود.

چرا که، ویران شدن زیر ساخت اقتصادی و نهادهای فرهنگی ی ایران همانا کوتاه ترین راه را خواهد گشود برای به واپس رفتن هرچه شتابان ترِ مردمان ما به سوی ناداری و نادانی ی ازلی و «بی گناهی ی آغازین»: و این به درستی کهٍ همان آرزویی ست که فرمانفرمایان آخوند، برای مردمان ایران و جهان، در سر می پرورانند: زیرا بر چنین دشت بری از هرچه درخت و گیاه دانش و توانش و آفرینشِ علمی و صنعتی و فرهنگی خواهد بود که می توان، دیگر بار، تخم «اسلام ناب محمدی» را کاشت و، در آینده های نزدیک و دور، خرمن خرمن باورمندی و «تسلیم» اسلامی و «ذوب شدگی در ولایت مطلقه ی فقیه» برداشت.

نبوغ سلمان رشدی، در «آیه های شیطانی»، چشم اندازی شگفت آور و هراس انگیز از چنین آینده ای را پیشاپیش دیده است. فرگردی ازاین کتاب را که در اینجا می خوانید من، در نوشته ی دیگر نیز آورده ام: با دریغ و سرشاری از این که چرا چنین نوشته ای از خامه ی نویسنده ای ایرانی برون نتراویده است:

اینک «امام» این کتاب که دارد بلند بلند می اندیشد:

«ما انقلاب خواهیم کرد … شورشی نه تنها در برابر یک خود کامه، که در برابر تاریخ. چرا که دشمنی هست فراتر از عایشه [خودکامه]، و آن خود تاریخ است. تاریخ همانا خون – باده ای ست که دیگر نباید نوشیده شود: تاریخِ مستی آور، آفریده و داشته ی اهریمن، شیطان بزرگ، بزرگ ترین دروغ ها: پیشرفت، دانش، حقوق [بشر ] … تاریخ همانا برون افتادن از راه است. دانش جز وهم و خیال نیست، زیرا همگی ی دانش به سرانجام خود رسید، آن روز که الله وحی ی خویش بر محمد را پایان بخشید. ما از چهره ی تاریخ پرده برخواهیم گرفت، [و] بهشت را پیشاروی خویش خواهیم دید، با همه ی شکوه و درخشندگی اش.» – ص ۲۱۱ چاپ نخست-.

آری،

آرمان فرمانفرمایی‌ی آخوندی همانا بازگرداندن ایران و جهان به «سال صفر» است، به آغاز همه آغازها: تا از آنجا، حزب الله بتواند کار خودرا دنبال گیرد، در باوراندن و پیروز گرداندن «اسلام ناب محمدی» به همه ی جان‌ها و بر جهان .

درست است که بمب اتم سخت ویرانگر است.

درست است که انفجارهای اتمی بیشترینه ی آدمیان را خواهد کشت.

کمترینه ای آن، اما، بی گمان برجا خواهند ماند.

و حزب الله را همین کمترینه بسنده خواهد بود، تا

«عالمی از نو تواند ساخت وز نو آدمی»!

بدینسان، می توانیم یقین داشته باشیم که فرمانفرمایی‌ی آخوندی، تا برجا باشد، از «برنامه ی اتمی» ی خویش دست بردار نخواهد بود.

و، پس، وای بر ایران، که اگر آمریکا بر میهن ما یورش آورد.

و وای بر ایران و برجهان، اگر فرمانفرمایی آخوندی به فن شناسی‌ی ساختن بمب اتم دست یابد، یا حتا بتواند آن را به هر بهایی از هر فروشنده ی جنایت پیشه ای خریداری کند!

خانم ها، آقایان!

آی آدم ها که برساحل نشسته ، شاد و خندانید!

میهن ما وین جهان در آب های ارتجاعی شوم دارد می سپارد جان.

آری!

فردا نگویند نگفتم!

شما امروز می توانید بر من و سخنانم بخندید .

من، اما، از صمیم دل و جان امیدوارم که فردا روز گریستن ِ ناگزیرِ من بر شما نباشد:

از آن پیشتر که خود نیز دیگر نباشیم.

زنده باد مردمان ایران!

در امان باد جهان از گزند ولایت مطلقه ی فقیه!

زنده باد آزادی و مردم سالاری!

نابود باد نادانی، واپسگرایی و ستم!

نابود باد فرمانفرمایی‌ی آخوندی!

چهارم اکتبر ۲۰۰۷ – بیدرکجای لندن

پانویس ها:

۱ – این سخنان را در معناست که به گفتاورد از او می نویسم، نه با واژه های او. و همچنین است، در این نوشته، بسیاری از گفتاوردهای دیگرم.

۲ – «ملی گرایی» (ناسیونالیسم) را باید از ملیت پرستی (شووینیسم) باز شناخت و «میهن دوستی» (پاتریوتیسم) را از هردو.

از سوی دیگر، «ملل گرایی» (انترناسیونالیسم) نیز فرق ها دارد با «جهان میهنی» (کسموپولیتنیسم).

ملی گرایی یعنی دوست داشتن مردمان سرزمین خویش و کوشیدن در نگاهداری ی هرآن چیزی و پیشبرد هرآن کاری که به سود ایشان در راستای آزادی و استقلال و بهروزی ی همه سویه شان باشد. چون نمونه ای از کارهای ملی گرایانه، می توان ازکوشش دکتر محمد مصدق در رهبری ی او جنبشی را یاد کرد که، درایران، به ملی شدن صنعت نفت انجامید.

ملیت پرستی، اما، دوست داشتن دیوانه وار یا خردگرایانه ی مردم خویش است و باورداشتن به برتری ی خونی و نژادی و فرهنگی ی ایشان بر همه ی ملت های جهان، همراه با احساسی از برگزیدگی ی تاریخی به رهبری ی، یعنی چیره داشتن رای ملی ی خویش بر، همه ی مردمان کشورهای دیگر. «آلمان برتر از همه»، که هیتلر می گفت، یک نمونه است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s