مفهوم از خود بیگانگی از نگاه مارکس، دورکهایم و وبر

 

P1000280محمد زمانی

مارکس، دورکهایم و وبر به ترتیب از خود بیگانگی، آنومی(بی‌هنجاری) و عقلانی شدن را به عنوان اصلی ترین معضلات دنیای مدرن معرفی میکردند.

الیناسیون (Alienation) را که به ترجیح خویش، گاه «از خودبیگانگی» و گاه «با خودبیگانگی» ترجمه می‌کنیم، مفهومی است که بر آثار شمار بسیاری از متفکران و اندیشمندان جدید، تأثیر گذاشته است.

مارکس، (1)الیناسیون را «بیگانگی» (Estrangement) و «بیگانه بودن با خویش» (Entfremdung) معنی می‌کند و آن را فراق انسان از فرآورده خویش، از خویشتن خویش، جامعه خویش و سرشت خویش می‌داند. در نگاه مارکس، الیناسیون، فرومایگی شخصیت و تهی کردن انسان از انسانیت خویش است. نخستین دغدغه های فکری در باب نظریه باخودبیگانگی، در حوزه نوشتارهای آغازین او دیده می‌شود. هرچند که رد پای این نظریه مهم، در کارهای اخیرش نیز حک شده است. کسانی بر این باورند که نظریه با خودبیگانگی مارکس، از جمله مسائلی بود که تمام عمر، وی را مشغول خود ساخت. حتی می‌گویند که این نظریه، نقشی محوری در اثری همچون «سرمایه» بازی می‌کند. دیدگاه دیگری هست که ایده سوسیالیسم را به پروانه یی ماننده می‌کند، که از پیله الیناسیون رهیده است.(2)کارل مارکس ، نیز نخستین بار در خلال مطالعاتش در مورد آراء هگل به این عقیده برخورد کرده بود. به طور خاص، مارکس تحت تأثیر نقد فوئرباخ از عقاید دینی هگل قرار گرفته بود. به نظر فوئرباخ، دین خصایص و قدرت‌های ویژه‌ای مانند بخشندگی و ترحم و دانش و قدرت خلق کردن را به موجودی برتر، یعنی خدا نسبت می‌دهد. در حقیقت، فوئرباخ معتقد بود که این خصلت‌ها کمال خصایص و قدرت‌های خود انسان است، خصایصی که از انسان جدا شده و از او بیگانه شده و به خدایی افسانه‌ای نسبت داده شده است. به نظر مارکس فرآیند بیگانگی مشابهی در قلمرو کار انسان در نظام سرمایه‌داری به وقوع می‌پیوندد (گرب، ۱۳۸۴: ص ۳۷).

علتهای از خود بیگانگی انسان در نظر مارکس را میتوان در دو عرصه مورد بررسی قرار داد. الف- عرصه مذهب و ب- عرصه سرمایه داری و کالایی شدن نیروی کار. مخالفت مارکس با روبنای فرهنگی فئودالیسم ( مذهب ) که در سرمایه داری نیز تظاهر پیدا کرد، نه برپایه ضدیت با دین آنگونه که معروف است ( دین افیون جامعه،) بلکه باید از زاویه جایگزینی آلترناتیو دیگر که اتحاد پرولتاریا ست، به آن نگاه کرد. به همین دلیل رد دین و مذهب در نظام جایگزین وی امری غیر عادی نبود. مارکس علی رغم اینکه دین را عامل وحدت جامعه سنتی میداند، اما هم دین و هم سرمایه داری و تقسیم کار آنرا عامل از خود بیگانگی انسان ارزیابی می کند.

به این صورت که دین انسان را از شناخت خود منحرف کرده و به سوی تسلیم، تعبد و فرمانبری از خدایی که خود ساخته است می کشاند. در اینجاست که از خودبیگانگی انسان در قالب دین برجسته می شود. مارکس در نقد دین از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، بینش دین از جهان را وارونه میداند و نقش دین و تاثیرات آن بر نیروی مولد یعنی نیروی کار (کارگران ) را مضر قلمداد می کند. مارکس معتقد است که مذهب کارگران را از مبارزه با سرمایه داری باز میدارد. اعتقاد به پاداش در جهان دیگر باعث می شود که این طبقه از حقوق خود دفاع نکند. به این دلیل مارکس در تئوری خود پدیده دین را حذف کرده است. وی در مانیفست حزب کمونیست ( ص 17 ) در پاسخ به نقدهایی که به وی می شود، اینگونه مطرح می کند که: به ما خواهند گفت، حقایق جاودانی نظیر آزادی، عدالت وجود دارد که برای مراحل تکامل اجتماعی مشترک است، و حال آنکه کمونیسم بجای آنکه بدیلهای تازه بیاورد، حقایق جاویدان مذهب و اخلاق را از میان می برد و بدینسان با سراسر تکامل تاریخی که تا کنون وجود داشته مخالف است. سرمایه داری اما پروسه از خود بیگانگی را کامل میکند.

مارکس میگوید تقسیم کار عامل اصلی از خود بیگانگی کارگران است که بطور طبیعی، این از خود بیگانگی به سطح جاممه گسترش می یابد. وی معتقد است که یک رابطه ذاتی بین کار و ماهیت انسان وجود دارد و هرگاه کارانسان از این ماهیت جدا شود به از خود بیگانگی میانجامد. بدین ترتیب که کارگر تنها طبقه ای است که مجبور است نیروی کار خود را بفروشد. و نیروی کار وی به تملک کارفرما و یا صاحب سرمایه در میاید. این جدایی در یک پروسه با تحمل شرایط مکمل دیگر تکمیل می شود. مارکس در مانیفست کمونیست ( ص 6 و 7 ) اینگونه توضیح میدهدکه: «بر اثر استعمال ماشین و تقسیم کار، کار پرولتاریا جنبه مسقلانه خود را از دست داده و در نتیجه، لطف کار نیز برای کارگر از بین رفته است. کارگر به زائده ساده ماشین تبدیل میگردد که از وی ساده ترین و یکنواخت ترین شیوه هایی را میخواهند که آسانتر از همه فراگرفته می شود. بدین جهت مصارفی که برای کارگر می شود تنها منحصر میگردد به تهیه وسائل معیشتی که برای حفظ و بقاء نسلش ضروری است». در کتاب ریتزر ( ص 84 ) نظریه مارکس در از خود بیگانگی کارگران به چهار مرحله تقسیم شده است….. 1- .»کارگران در جامعه سرمایه داری از فعالیت خود بیگانه می شوند». کارگر با کار مازاد خود و دریافت نکردن دستمزد در ازای آن برای سرمایه دار تولید ارزش اضافی میکند. بعبارت دیگر کارگر در ازای کاری که انجام میدهد مزد کامل را دریافت نمی کند. این حالت نوعی جدا کردن و بیگانگی کارگر از تولید کالایی است که ایجاد میکند. 2- «کارگران نه تنها از کالای تولیدی خود بلکه از مقصد محصولات نیز بیگانه می شوند». محصولات در مالکیت سرمایه داران قرار می گیرد و هر گونه که خود بخواهند با آن رفتار میکنند. مارکس میگوید: پس مالکیت خصوصی محصول و در نتیجه پیامد ضروری کار بیگانه است. 3- «کارگران در سرمایه داری از همکاران همقطار خود نیز بیگانه اند».مارکس میگوید که انسانها تمایل دارند که با هم در ارتباط باشند اما تولید در سرمایه داری بویژه در ارتباط با ماشین و تکنوژی، فرصت برای تعامل انسانها را از آنها میگیرد. آنها علی رغم اینکه در یک مکان جمعند اما نسبت به هم بیگانه اند. 4- «کارگران در سرمایه داری از استعداد خودشان هم بیگانه اند». به این ترتیب که کار با ماشین بطور یکنواخت هیچ انگیزه و هیچ میلی را در کارگران ایجاد نمیکند و استعدادهای موجود در آنها را خاموش می سازد. رشد تولید همراه با فن آوری باعث گردید که ارتباط اجتماعی کارگران با سایر بخشهای اجتماعی نیز فروکش کرده و پروژه بیگانگی و ایزولاسیون اجتماعی برقرار گردد.

مارکس راه حل بحران ازخودبیگانگی و ناهنجاری در سرمایه داری را انقلابی میداند که تمام سیستم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آنرا برهم زند و سیستمی نو به رهبری پرولتاریا برقرار سازد.

به باور مارکس، از خود بیگانگی خصلت تعیین کننده ای تاریخ انسانی است. انسان تولید کننده که جهان طبعیت را تبدیل کرد و جهان فرهنگ را آفرید، از نیروهای آفریننده ی انسانی اش بیگانه می شود. به بیان دیگر- انسان مارکس، انسان طبیعی تولیده کننده، نه در آگاهی به سمت آزادی، بلکه به سمت بردگی رهسپار است. سیر تاریخ آدمی دائمن فزونی از خود بیگانگی را به نمایش می گذارد.

امیل دورکهایم متفکر بزرگ قرن هیجدهم فرانسه با شرایط جدید، یعنی ورود فرانسه به مدرنیسم روبرو شد. دورانی که حس بیگانه ستیزی و یهودی ستیزی مردم فرانسه افزایش یافته بود.این شرایط نابسامان بود که دورکهایم را وادار کرد راه چاره ای بیندیشد. دغدغه وی همبستگی اجتماعی بود که بر اثر ناهنجاریهای موجود، جامعه را دچار بی نظمی و از هم گسستگی نمود.(3)

عمده کارهای دورکیم به مکتب اثبات‌گرایی گرایش دارد. او معتقد بود رخدادهای اجتماعی دارای واقعیت خاص خود هستند و از نظر او می‌توان واقعیت‌های اجتماعی را همچون شیء مورد بررسی قرار داد. عنوان رسالهٔ دکترای دورکیم، دربارهٔ تقسیم کار اجتماعی است. در این اثر، وی به بررسی علل اجتماعی گذار از جامعهٔ سنتی به متجدد (از دیدگاه او، جامعهٔ مکانیکی به ارگانیک) می‌پردازد.

بنا بر این دورکهایم تصمیم گرفت در باره نظم فرهنگی و اخلاقی فرانسه مطاله کند. وی معتقد نبود که بی نظمی جزء ذات نظم مدرن باشد، به همین دلیل راه حلهای وی عمدتا جنبه اصلاحی داشت و معتقد بود که با اصلاحات اجتماعی میتوان ناهنجاریهای موجود در جامعه را کاهش داد. دورکیم در مطالعات خود ضمن بر شمردن تقسیم کار اجتماعی مدرن بعنوان پیوستگی تو در توی اجتماعی، ایرادی که بر آن وارد میکند. وی اسیبهایی که تقسیم کار با خود دارد را علت عدم توانایی این پدیده در ایجاد یگپارچگی اجتماعی و روابط معنوی آن میداند. دورکهایم توضیح میدهد که دین عامل وحدت معنوی اجتماعی است در حالیکه تقسیم کار جنبه مادی آنرا تشکیل میدهد. با مطالعه گسترده دین که از توتمیسم شروع کرده بود نتیجه وجود نوعی اخلاق در جامعه را به منظور ایجاد تعادل و به سامان کردن آن، مد نظر قرار داد. ضمن اینکه معتقد به نوعی معنویت گرایی برای بسط اخلاق در جامعه بود، اما به بازگشت به دوران قبل از مدرن و زندگی ساده اجمتاعی و مذهبی گذشته نیز اعتقادی نداشت. در مباحث دورکیم، وی تلاش کرد جامعه را با ویژه گیهای خداگونه مربوط سازد. انسان خالق تولیدات و روشهای جدید زندگی است. پس انسان میتواند در جایگاه خدا، صورت غایی آن و دارای وجدان جمعی باشد. دورکیم اما تلاش نکرد این تز خود را بیش از حد متعارف برجسته نمایند، چه بسا زیاده روی در این زمینه میتوانست وی را از مسیر برجستگی یک جامعه شناس بزرگ دور کند. در واقع منطق حاکم بر اندیشه های وی بود که در مقابل ناهنجاری ها و آنومی موجود در جامعه، موضوع برگشت بتاریخ به همبستگی سنتی و زندگی مبتنی بر مذهب و دین را مطرح نکند، گرچه وجود خلاء آلترناتیو دین را برجسته کرده است. در این زمینه موضوع مهم دیگر این است، که وی دین و انسان را در یک واحد میبیند و در مطالعاتش بخوبی نشان داد که انسان همواره با دین و با خدای خود زندگی کرده است. به این ترتیب انسان خدایی، نوعی نگرش اومانیستی در نزد دورکیم را نشان میدهد. آثار مهم او قواعد روش جامعه شناسی، کمک بزرگی به اندیشمندان پس از وی نمود، تا بتوانند جامعه شناسی را در ابعاد مختلف اجتماعی تعمیم دهند.

وبر نیز چونان مارکس، نیروهای مولد الیناسیون را در جامعه غربی یافته است؛ لیکن برخلاف مارکس، تأکیدش بر نیروهای اجتماعی و سیاسی است تا شرایط و وضعیت اقتصادی جامعه. از نظرگاه وبر، جامعه مدرن غربی حاصل همکنشی نیروهایی چون سرمایه داری، دموکراسی و بوروکراسی است و همه این‌ها، نیروی «عقلانی سازی» را تشکیل می‌دهند و خود ضمیمه آن به شمار می‌روند؛ این‌ها عوامل به هم مرتبطی هستند که به رشد یکدیگر کمک می‌کنند. بوروکراسی و دموکراسی به رغم اینکه در برابر هم قرار گرفته‌اند، اما رابطه دیالکتیکی میان آنها به پایایی و توسعه هر دو می‌انجامد. وبر موکداً معتقد است که بوروکراسی، طریقی عقلانی از زندگی را بسط می‌دهد و چنین فرآیندی است که در نهایت، نگرانی‌هایی در مورد آینده بشر و باخودبیگانگی وی پدید می‌آورد. وبر عقلانیت را به دو گونه شکلی و ماهوی تقسیم کرد و بر این نکته انگشت گذاشت که عقلانیت ماهوی صرفاً قابل ارزیابی بر اساس محاسبات شکلی نیست و نسبتی نیز با ارزش‌های مطلقی که بر آن مبتنی شده، دارد. از این رو، عقلانیت ماهوی در مقایسه با نوع ابژکتیو شکلی‌اش، درکاربست خود سوبژکتیوتر عمل می‌کند. نتیجتاً تمام ارزش‌ها و احساسات انسان قربانی عقلانیت گشته و امروز بشر با روحی پوچ و تهی تنها رها شده است. وبر نظریه با خودبیگانگی را از باژگونگی عقلانیت استنتاج می‌کند. وبر مشخصه وضعیت زمان مدرن را افسون زدایی از جهان می‌داند و از همین روست که بسیاری از ارزش‌های متعالی بشر از میان اجتماع رخت بربسته و دست فرو شسته است. از این رو بشر، ناگزیر به تسلی از طریق عرفان یا روابط شخصی روی آورده و بسنده می‌کند. وبر همچنان به پرسش از ثمرات روند افسون زدایی از جهان می‌پردازد و در پاسخ به این پرسش خود می‌گوید که بشر ممکن است از زندگی «خسته» شود اما از آن هرگز «سیر» نمی‌شود. انسان روزگار گذشته، می‌توانست از زندگی اشباع و سیر شود، اما انسان مدرن چنین قابلیتی ندارد. سرچشمه های معنا برای او بیکران نیست.

ماکس وبر یکی از معروفترین نظریه پردازان جامعه شناسی است. وی اهل آلمان بود و در سالهای حیات وی ( 1860 الی 1920 ) هنوز آلمان در شرایط عقب ماندگی نسبت به سایر کشورهای اروپایی از جمله انگلیس قرار داشت. از عقلانیت که بگذریم، دغدغه وبر در باب باخودبیگانگی، در بحث او از بوروکراسی صراحت بیشتر می یابد. به عقیده او، بوروکراسی بهترین عامل عقلانی سازی بود. بوروکراسی در هر شأن و ساحتی از زندگی که وارد می شود آن را عقلانی می کند(1).لذا وبر تلاش کرد مطالعات خود را در سطح وسیعی بنا نهاد که بعد روش شناسی و جامعه شناسی وی را بسط و گسترش داد. یکی از فاکتورهای مهمی که وبر تلاش کرد آنرا کشف کند عواملی بودند، که چگونگی رشد عقلانیت و یا موانع رشد آنرا روشن میکردند. به همین دلیل وی تلاش کرد بررسی تاریخ مقایسه ای غرب و چین و هند و بسیاری مناطق دیگر جهان تدوین کند. در بحث جالب و مهم دیگر، یعنی فرآیند «عقلانیت صوری» وبر توضیح میدهد که «این عقلانیت موضوع انتخاب وسائل و اهداف از جانب کنشگر است، انتخابی که بر اساس قواعد و قوانین صورت میگیرد ( ریتزر ص 51) » در همین بخش وی بوروکراسی ( فرآیند تاریخی بوروکراسی شدن) را نمونه کلاسیک عقلانی شدن میداند. به منظور طرح عقلانیت به منزله امری اجتناب ناپذیر، نمونه ای از تغییر سیستم سیاسی و اقتدار همراه با عقلانیت را نیز طرح میکند.

وی نشان میدهد که سه نوع نظام اقتدار وجود دارند، سنت، کاریزماتیک و عقلانیت قانونی، که معتقد است، عقلانیت قانونی فقط در غرب امکانپذیر است و بقیه جهان زیر سیطره نظامهای استبدادی باقی می مانند. و در همین رابطه است که وبر رابطه بین مذهب و سرمایه داری را در مقابل نگرش مارکسیستها قرار می دهد. وی عقلانی شدن را به پدیده هایی نظیر مذهب، قوانین شهری و حتی موسیقی تعمیم میدهد.( همانجا ص52) وبر توضیح داده است که اخلاق پروتستانیزم روح سرمایه داری را تشکیل میدهد. به این معنا که دین مسیح با انشعاب اعتراضیون، به دوبخش پروتستانیزم و کاتولیسم تقسیم شده است. روال زندگی و مفاهیمی که پروتستانیزم به آن معتقد گردید نوعی آزادی در روابط و مناسبات میان باور مذهبی از یکسو و ازادی روابط در میان جامعه بود. افسون زدایی و کاهش مراسم مذهبی و حذف تصاویر و مجسمه های مذهبی و آیین های دیگر از اقداممات پروتستانها بود. جامعه پروتستان روابطش را با سرمایه داری نیز بسط داد و موضوع کار به قانون تبدیل شد. به این معنی که کار و تلاش و کسب سود بشدت مورد حمایت آنها قرار گرفت. به این ترتیب وبر معتقد بود که سرمایه داری از پروتستانیزم منشاء گرفته است.

وی در حمله به دوران مدرن در مقاله علم در مقام حرفه در مورد مرگ و زندگی می گوید: زندگی معنای معنوی ندارد و جنبه مادی آن برجسته است و مرگ در دوران مدرن از محتوای معنوی تهی می شود، وی جواب را از تولستوی نیز میگیرد که انسان در این دوران در هنگام مرگ احساس اشباع شدگی نمی کنند و مرگ برای او بی معنی است. در نتیجه وبر میگوید: مدرنیته دیگر نیازی به این روح ندارد.مارکسیستها اما در مقابل وبر واکنش نشان میدهند. برخلاف وبر که میگوید، آنجا که پروتستانها بودند سرمایه داری رشد کرد، مارکس میگوید برعکس آنجا که سرمایه داری رشد کرد پروتستانها گرد آمدند.

در ادامه بحث عقلانیت، تفکر وبر همواره بر ملاک علت و معلولی همراه بود. وی معتقد است تاریخ بر تجربیات منحصر بفرد و واقعی استوار است. از نظر وی عقلانیت و عقلانی شدن جامعه و پدیدهای مرتبط با آن، مسیر تحولات آینده را روشنتر و استوارتر میکند. یک بررسی مختصر: اختلاف بین مارکسیستها با وبر در فوق توضیح داده شد. در واقع عقلانیت و عقلانی شدن راهی است که وبر در مقابل انقلاب مارکسیستها قرار میدهد. تفاوت نظر بین مارکس و دورکیم نیز در دو پدیده انقلاب و اصلاحات خلاصه می شود. در حالیکه هردو معتقد به وجود ناهنجاری و بحران اجتماعی در دوران مدرن هستند، اما دو روش متفاوت را برای برون رفت از این بن بست مطرح میکنند. ضمن اینکه مارکس خواهان فروریختن ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری از طریق انقلاب قهر آمیز است، دورکیم راه حل را در اصلاح کردن امور اجتماعی توسط خود جامعه میداند. وی بر خلاف مارکس که دین را مانع تغییرات اساسی میداند، معتقد است که دین هیچگاه پدیده جدا از انسان نبوده است و انسان این رسالت را دارد که همه امور اجتماعی را با مراجعه به وجدان جمعی خود حل نماید. در این روابط، نشان داده شد که نظر مارکس در تجربه تحولات جهانی چندان جایی برای حل معضلات و ناهنجاری ها و از خود بیگانگی ها ندارد. دو نظرگاه دورکیم و وبر، بر واقعیتهای امروز جهان منطبق تر هستند. آنجا که دورکیم وجدان جمعی بشر را محلی معتبر برای حل معضلات میداند، دورکیم موضوع عقلانیت و خرد بشر را معیار قرار می دهد. امید است که بشر بتواند با عقلانیت، خرد، منطق و جدان جمعی بر معضلات و ناهنجاریهای موجود جهان غلبه کند.

منابع (1)حسین فراستخواه ،مارکس ،وبر ،مانهایم ،سه روایت از خودبیگانگی 4،بهمن 1387، وب سایت افتاب

http://www.aftabir.com/articles/view/religion/philosophy/c7c1232696935_alienation_p1.php/%d9%85%d8%a7%d8%b1%da%a9%d8%b3-%d9%88%d8%a8%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85-%d8%b3%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a8%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c

منابع.. (1)… استفان مزاروش نظریه بیگانگی مارکس مترجم: ح‍س‍ن‌ ش‍م‍س‌آوری‌، ک‍اظم‌ ف‍ی‍روزم‍ن‍د

http://lilibook.ir/12052/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3/

2….محمد ایتی گازار، نظریه از خود بیگانگی ،سایت یاپروس

http://www.papyrus.ir/Wikies/490/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-Alienation-Theory

3..جمشيديها، غلامرضا، (1387)، پيدايش نظريه هاي جامعه شناسي، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ سوم.

پي‌نوشت‌ها:

1. Methodology
2. Suicide
3. جنون تک ساحتي نوعي بيماري است که در آن وجدان مجنون در تمام جنبه ها جز يک جنبه ي سالم است ( دورکيم، 1378: 24 ).
4. Animism.
5. Naturism.

http://rasekhoon.net/article/show/958940/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%8A-%D8%A7%D9%85%D9%8A%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%8A%D9%85/

Advertisements
به‌دست mzamani103 فرستاده‌شده در مقالات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s