نسل امروز از حرفهای تکراری خسته است

محمد زمانی
mmzنسل امروز از حرفهای تکراری خسته است به قول ستارخان دشمنان ما تنها زمانی می توانند بر ما پیروز شوند که خود ما دشمن همدیگر شویم. «ساموئل» سخن پر معنایی گفته است اری برای شنا کردن در جهت مخالف جریان رود قدرت و جرات لازم است. هر ماهی مرده ایی میتواند همسو با جریان اب حرکت نماید. براستی شرف و تعهد اخلاقی برای یک جامعه که بخواهد به رشد و ازادی برسد واجب است. بعضی مواقع از این همه رسانه و اپوزیسیون موازی در برابر اپوزیسیون واقعی و مردمی انسان را شگفت زده می نماید. که چگونه عده ایی از پول خون مردم ایران برای خود بهره برداری می نمایند.

 براستی چرا گذشته پر اشتباه خود را ترمیم نمی کنید و به دنبال جبران نیستید? چرا به امروز ایران با این همه مشکلات نمی نگرید? نسل امروز تا کی باید تاوان خیانت و قدرت طلبی برخی ازشماها را به یدک بکشد? نسل امروز تا کی باید نظاره گر تسویه حساب های سیاسی شما در گذشته باشد? نسل امروز تا کی باید خودخواهی شما را تحمل نماید?نسل امروز تا کی باید شاهد انحصار شما در احزاب و سازمانها باشد?اگر برای شما ایران مهم است پس چرا به ایران و ایرانی نمی اندیشید? اگر فکر می کنید بازنشسته هستید ونمی توانید دردی را از جامعه امروز ایران دوا کنید اجازه دهید یک تفکر نو و جدید در گفتمان سیاسی ایران ایجاد شود?نسل امروز از این همه حرفهای تکراری خسته است ! *** به قول ستارخان دشمنان ما تنها زمانی می توانند بر ما پیروز شوند که خود ما دشمن همدیگر شویم. «ساموئل» سخن پر معنایی گفته است اری برای شنا کردن در جهت مخالف جریان رود قدرت و جرات لازم است. هر ماهی مرده ایی میتواند همسو با جریان اب حرکت نماید. براستی شرف و تعهد اخلاقی برای یک جامعه که بخواهد به رشد و ازادی برسد واجب است. بعضی مواقع از این همه رسانه و اپوزیسیون موازی در برابر اپوزیسیون واقعی و مردمی انسان را شگفت زده می نماید. که چگونه عده ایی از پول خون مردم ایران برای خود بهره برداری می نمایند.داشتم نگاهی به تاریخ می انداختم .آیا می دانید هولوکاست دیگری هم در ایران رخ داده است؟ از قحطی بزرگ در ایران چه می دانید؟ آیا می دانید مابین سالهای 1917 تا 1919 بیش از 40 درصد جمعیت ایران جان خود را از دست دادند؟ طی سال های 1917 تا 1919 ایران با وجود اعلام بی طرفی در جنگ جهانی اول، بیشترین آسیب را از این جنگ ویرانگر دید و در حدود نیمی ازجمعیت کشور قربانی مطامع کشورهای بزرگ و استعمارگر آن دوران شدند. اسناد این قتل عام قریب به 10 میلیون نفری همچنان در ردیف اسناد طبقه بندی شده و سری انگلستان قرار دارد و این کشور هنوز هم از انتشار آن ها ممانعت می کند. گزارش زیر با توجه به کتاب «قحطی بزرگ» نوشته دکتر محمد قلی مجد نوشته شده است که یکی از منابع انگشت شمار موجود درباره هولوکاست 9 میلیون نفری ایرانیان بوده و با استناد به اظهارات شاهدان و برخی اسناد تاریخی در دسترس نوشته شده است. عکس های مربوط به تلفات قحطی برگرفته از کتاب دکتر مجد و دیگر منابع تاریخی است. با کشته شدن ولیعهد اتریش در سال 1914 جرقه جنگ جهانی اول زده شد. کشورهای روسیه، فرانسه و بریتانیا تحت عنوان «دول متفق» و کشورهای اتریش و آلمان به عنوان «دول محور» آغاز شد و سپس عثمانی، ایتالیا و ژاپن نیز با پیوستن به این گروه، میدان جنگ را به آسیا و خاورمیانه نیز گسترش دادند. در زمان آغاز جنگ جهانی اول، وضعیت داخلی ایران بسیار متزلزل بود. اوضاع آشفته و نابسامان اقتصادی و سیاسی و مداخله بدون حد و مرز قدرتهای خارجی، ایران را تا آستانه یک دولت ورشکسته پیش برد. هشت روز پس از تاجگذاری احمدشاه قاجار، جنگ جهانی اول آغاز شد و مستوفی الممالک نخست وزیر ایران رسما موضع بی طرفانه ایران را به دول متخاصم اعلام نمود. احمدشاه، شاه بی کفایت ایران در 18 سالگی تاجگذاری کرد با وجود اعلام بی طرفی ایران، نیروهای متخاصم انگلیس و روس از نقاط مختلف وارد کشور شدند. جدا از دلایل ژئوپلتیک و منابع حیاتی ایران که برای ادامه جنگ ضروری بود، یکی از دلایل این تعرض به ایران، شکل گیری احساسات همسو با آلمان از طریق یکی از مقامات دربار بود و بریتانیا از بیم وقوع کودتای آلمانی در ایران، نیروهای خود را تا پشت دروازه های پایتخت پیش آورد. ورود نیروهای متفقین – روس و انگلیس – به ایران دولت عثمانی نیز با بهانه تراشی در مورد حضور نیروهای روس در آذربایجان، از مرزهای شمال غرب نیروهای خود را وارد کشور کرده و توقف نقض بی طرفی را به خروج روسیه از آذربایجان موکول کرد. قواي روس در شهرهاي آذربايجان، اردبيل، قزوين و انزلي، حضور داشتند و بخشهايي از جنوب كشور از جمله بوشهر و بندر لنگه نيز در اشغال نيروي انگليس بود. همچنین واحدهايي از سربازان انگليسي به همراه نیروهای هندي تحت امر خود از بحرين وارد آبادان شدند و اين شهر را اشغال كردند. عمده ترين توجيه ورود اين نيروي نظامي، ضرورت محافظت از تأسيسات استخراج نفت در منطقه خوزستان بود. با انقلاب اکتبر 1917 روسیه، نیروهای روس از ایران خارج شدند و انگلیس برنامه ریزی خود برای پر کردن جای این نیروها را با بزرگ نمایی خطر آلمان ها و عثمانی آغاز کرد و بدین ترتیب انگلیسی ها از سال 1917 ایران را تحت اشغال خود درآوردند. به گزارش مشرق، حكومت مركزي صرف نظر از معضلات سياسي، با بحرانهاي متعددی در ابعاد اقتصادي نیز مواجه بود و به دلايل گوناگون از جمله : دخالت بيگانگان، درگيريهاي سياسي جناحهاي حاكم، بي لياقتي و فساد جمعي از دولتمردان، فقر و محروميت توده هاي مردم که به طرز اعجاب انگيري رو به گسترش بود، اوضاع نابسامان موجود را پيچيده تر كرده بود. اجساد گرسنگان در گوشه و کنار کوچه و بازار هیزم وار بر روی هم انباشته شده بود در همین زمان قحطی در ایران بیداد می کرد و همه روزه کودکان، زنان و سالمندان بسیاری را به کام مرگ می کشاند. نیروهای اشغالگر انگلیس تمامی منابع و تولیدات کشاورزی را برای گذران نیاز نظامیان در جنگ خود، خریداری کرده و احتکار می کردند. عجیب تر اینکه ارتش بریتانیا مانع از واردات مواد غذایی از بین النهرین و هند و حتی از آمریکا به ایران شد. سربازان انگلیسی علاوه بر این بدلیل عدم رعایت بهداشت موجب شیوع بیماری هایی نظیر آنفولانزا و وبا در ایران شدند که بدلیل قحطی و عدم توانایی مردم برای مقاومت در برابر بیماری ها، مبتلایان جان خود را از دست می دادند. جعفر شهری نویسنده و شاهد این قحطی بزرگ می نویسد: «در همين قحطي نيز بود كه نيمي از جمعيت پايتخت از گرسنگي تلف شده، اجساد گرسنگان در گوشه و كنار كوچه و بازار هيزم وار بر روي هم انباشته شده، كفن و دفن آنها ميسر نميگرديد و قيمت گندم از خرواري 4 تومان به 400 تومان و جو از من 2 تومان به 200 تومان رسيده، هنوز دارندگان و محتكران آنها حاضر به فروش نميشدند.» میرزا خلیل خان ثقفی – پزشک دربار – در خاطرات خود از اوضاع حاکم بر تهران می گوید که نشان دهنده عمق فاجعه در پایتخت است: «از يكي از گذرگاه هاي تهران عبور ميكردم. به بازارچه اي رسيدم كه در آنجا دكان دمپخت‌پزي بود. رو به روي آن دكان، دو نفر زن پشت به ديوار ايستاده بودند. يكي از آنها پيرزني بود صغيرالجثه و ديگري زني جوان و بلندقامت. پيرزن كه صورتش باز بود و كاسه گليني در دست داشت، گريه كنان گفت : اي آقا، به من و اين دختر بدبختم رحم كنيد؛ يك چارك از اين دمپخت خريده و به ما بدهيد، مدتي است كه هيچ كدام غذا نخورده ايم و نزديك است از گرسنگي هلاك شويم. گفتم : قيمت يك چارك دمپخت چقدر است تا هر قدر پولش شد، بدهم خودتان بخريد. گفتند: نه آقا، شما بخريد و به ما بدهيد چون ما زن هستيم، فروشنده ممكن است دمپخت را كم كشيده و ما متضرر شویم. يك چارك دمپخت خريده و در كاسه آنها ريختم. همان جا مشغول خوردن شدند و به طوري سريع اين كار را انجام دادند كه من هنوز فكر خود را درباره وضع آنها تمام نكرده بودم، ديدم كه دمپخت را تمام كردند. گفتم: اگر سير نشده ايد يك چارك ديگر برايتان بخرم، گفتند : آري بخريد و مرحمت كنيد، خداوند به شما اجر خير بدهد و سايه تان را از سر اهل و عيالتان كم نكند. قحطی بزرگ در ایران مردم را به مردار خواری وا داشته بود از آنجا گذشتم و رسيدم به گذرِ تقي خان. در گذر تقي خان يك دكان شيربرنج فروشي بود. در روي بساط يك مجموعه بزرگ شيربرنج بود كه تقريباَ ثلثي از آن فروخته شد و يك كاسه شيره با بشقابهاي خالي و چند عدد قاشق نيز در روي بساط گذاشته بودند. من از وسط كوچه رو به بالا حركت ميكردم و نزديك بود به دكان برسم كه ناگهان در طرف مقابلم چشمم به دختري افتاد كه در كنار ديواري ايستاده و چشم به من دوخته بود. دفعتاَ نگاهش از سوي من برگشت و به بساط شيربرنج فروشي افتاد. آن دختر، شش، هفت سال بيشتر نداشت. لباسها و چادرش پاره پاره بود و چشمان و ابروانش سياه و با وصف آن اندام لاغر و چهره زرد كه تقريباَ به رنگ كاه درآمده بود بسيار خوشگل و زيبا بود. همين كه نگاهش به شيربرنج افتاد لرزشي بسيار شديد در تمام اندامش پديدار گشت و دستهاي خود را به حال التماس به جانب من و دكان شيربرنج فروشي كه هر دو در يك امتداد قرار گرفته بوديم دراز كرد و خواست اشاره كنان چيزي بگويد اما قوت و طاقتش تمام شد و در حالي كه صداي نامفهومي شبيه به ناله از سينه اش بيرون آمده، به روي زمين افتاد و ضعف كرد. من فوراَ به صاحب دكان دستور دادم كه يك بشقاب شيربرنج كه رويش شيره هم ريخته بود آورده و چند قاشقي به آن دختر خورانديم. پس از اينكه اندكي حالش به جا آمد و توانست حرف بزند. گفت : ديگر نميخورم، باقي اين شيربرنج را بدهيد ببرم براي مادرم تا او بخورد و مثل پدرم از گرسنگي نميرد.» نیروهای انگلیس تمام محصولات کشاورزی را با قیمت بالا از کشاورزان می خریدند و برای سربازان خود احتکار می کردند محمد قلی مجد در کتاب «قحطی بزرگ» خود می نویسد: بر اثر چنین فاجعه عظیمی بود که جامعه ایرانی به شدت فروپاشید و استعمار بریتانیا توانست به سادگی حکومت دست نشانده خود را در قالب کودتای 1299 بر ایران تحمیل کند. مجد چنین نتیجه میگیرد: «هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسل کشی به عنوان وسیله ای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند. احمدشاه بزرگترین محتکر غلات در زمان قحطی بود بدتر از هر مصیبت دیگر، مشاركت شاه و جمعي از حواريون او در احتكار مايحتاج عمومي است كه نشان از بي مايگي و بي اعتنايي به تنگدستي مردم به روزگار اشغال كشورش از سوي اجانب دارد. در اين برهه ميرزا حسن خان مستوفي الممالك با جديت و تلاش فراوان، به رغم درگير شدن با عوامل آشكار و نهان انگليس و روس، با وضع برنامیه اي درصدد نجات هموطنان خود از اين وضع آشفته، مقابله با محتكران و اتخاذ تدابيري براي خريد عادلانه ارزاق عمومي به ويژه گندم، برنج، جو و توزيع آن ميان هموطنان بود. احمدشاه با وجود قحطی فراگیر حاضر به توزیع گندم های انبار شده در میان مردم نبود يكي از محتكران عمده غلات، احمدشاه جوان بود كه تن به پيشنهاد خريد منصفانه رئيس الوزراي خود نيز نميداد و مقادير زیادی گندم و جو در انبارها ذخيره كرده بود. شاه قاجار در برابر پيشنهادهاي خريد صدراعظم خود اظهار ميداشت « جز به قيمت روز به صورت ديگر حاضر براي فروش نيستم». در زمان قحطی نانوایان و خانه داران از جو و سایر غلات به جای گندم استفاده می کردند شاه قاجار گندم مورد نیاز مردم برای پخت نان را جز به قیمت روز نمی فروخت در زمان قحطی، شکل همه عوض شده و مردم دیگر به انسان شباهتی نداشتند. همه با چشمانی گود افتاده چهار دست و پا می خزیدند و علف و ریشه درختان را می خوردند. هر چه از جاندار و بی جان در دسترس بود به غذای مردم تبدیل شده بود. سگ، گربه، کلاغ، موش، خر و … داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامی انگلستان و نماینده سیاسی آن دولت در غرب ایران در سالهای 1918 و 1919 درباره قحطی درغرب ایران اینگونه می نویسد: «اجساد چروکیده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومی افتاده اند. در میان انگشتان چروکیده آنان همچنان مشتی علف که از کنار جاده کنده اند و یا ریشه هایی که از مزارع در آورده اند به چشم می خورد؛ با این علفها می خواستند رنج ناشی از قحطی و مرگ را تاب بیاورند. در جایی دیگر، پابرهنه ای با چشمان گود افتاده که دیگر شباهت چندانی به انسان نداشت، چهار دست و پا روی جاده جلوی خودرویی که نزدیک می شد می خزید و در حالی که نای حرف زدن نداشت با اشاراتی برای لقمه نانی التماس می کرد.» قحطی 1917؛ بزرگترین فاجعه تاریخ ایران قحطی بزرگ ایران در سالهای 1917 تا 1919 از حمله مغول در قرن سیزدهم میلادی نیز بسیار عظیم تر بوده است. از گزارش‌های مطبوعات آن زمان کاملا روشن است که در تابستان 1917 ایران در آستانه قحطی قرار داشت و برداشت محصولات تنها وقفه‌ای کوتاه در آن ایجاد کرده بود. روزنامه ایران در 18 اوت 1917 چنین گزارش می‌دهد: «بر اثر تلاش‌های دولت، هم‌اکنون مقدار قابل توجهی غله در حال ورود به شهر است و دیروز قیمت جو در هر خروار از 35 تومان به 30 تومان کاهش یافت». اما این تسکینی گذرا بود. ایران در 21 سپتامبر 1917 می‌نویسد: «نبود غله دارد در سراسر ایران قحطی به وجود می‌آورد. تاثیر کمبود غله بویژه در کاشان مشهود است و هیچ ترفندی نمی‌تواند اوضاع را بهتر کند، زیرا حمل غله از قم یا سلطان‌آباد به کاشان ممنوع است و مازاد غله این مناطق به شهرهای شمالی ارسال می‌شود». بدلیل ممنوعیت ورود غله از قم و سلطان آباد به کاشان بسیاری از مردم این شهر گرسنگی کشته شدند «جان لارنس کالدول» در گزارشی با عنوان «فقر و رنج در ایران» به تاریخ 4 اکتبر 1917 به تشریح قحطی فزاینده پرداخته و می‌نویسد: «کمبود مواد غذایی، بویژه گندم و انواع نان، سراسر ایران بویژه مناطق شمالی و حاشیه‌ای و نیز تهران را چنان در برگرفته که پیش‌ از آغاز زمستان، فقر و رنج وسیعی پدید آمده است. تردیدی نیست که زمستان امسال مرگ و گرسنگی چند برابر خواهد شد… حتی در این موقع از سال، قیمت ارزاق به بالاترین حد خود طی چندین سال گذشته رسیده و کمبود غله و میوه‌جات حقیقتا هشداردهنده است». گرسنگی فراگیر در تمام نقاط ایران مجد در کتاب خود با اشاره به تلگراف ها و مکتابات موجود و همچنین روزنامه های آن روز از فراگیر شدن قحطی در تمام نقاط کشور اینگونه می نویسد: از ژانویه 1918، کارد به استخوان رسید. در گزارش روزنامه رعد در یازدهم ژانویه 1918 چنین آمده است: «به گزارش نظمیه، هفته گذشته 51 نفر بر اثر گرسنگی و سرما در خیابان‌های تهران جان باخته‌اند». در همین مقاله به اقدامات امدادی انجام گرفته برای مقابله با قحطی در تهران اشاره شده است: «تا پایان دسامبر، کمیته مرکزی صدقات اقدامات زیر را برای فقرای شهر به انجام رسانده است: اختصاص باغ اعتماد حضور با اتاق‌های زیاد و با اسباب و اثاثیه مورد نیاز و گرمایش برای اقامت مستمندان، اختصاص باغ مجزایی برای زنان مستمند و کودکان، پناه دادن به یک‌هزار نفر ایجاد یک حمام برای آنها، تأمین البسه مورد نیاز، تأمین جیره روزانه برای چای، آش و برنج، معالجه بیماران، نگهداری از زنان باردار و تأمین شیر نوزادان یتیم، تأسیس یک مریضخانه 30 تختخوابی، ایجاد کارخانه‌ای برای قالیبافی زنان و کودکان که تاکنون 8 دستگاه دار قالیبافی در حال کار در آن مستقر شده است و تعیین معلمی برای تعلیم علوم دینی به کودکان». رعد در بیستم ژانویه درباره بیماری و گرسنگی می‌نویسد: «در چند روز گذشته تعدادی بر اثر وبا در بارفروش و دیگر نقاط نزدیک دریای خزر درگذشته‌اند». اجساد قربانیان بیماری و گرسنگی در گوشه کنار شهرها و جاده ها دیده می شد رعد در 28 ژانویه درباره اوضاع قم می‌نویسد: «اوضاع شهر قم از نظر مواد غذایی اسفبار است. طی هفته گذشته، بیش از 50 نفر بر اثر گرسنگی و سرما جان باخته‌اند و تعدادی از آنها هنوز دفن نشده‌اند. برخی از مردم برای غذایشان تنها خون گوسفند در دسترس دارند». این روزنامه در شماره 29 ژانویه درباره پیشنهاد گشایش نانوایی‌های دولتی در تهران می‌نویسد: «دولت بنا دارد 20 دکان نانوایی برای فروش نان ارزان به فقرا باز کند و نانوایان دیگر هم می‌توانند به هر قیمت که بخواهند نان بفروشند». رعد در 5 فوریه 1918 درباره آمار مرگ و میر در خیابان‌های تهران می‌نویسد: «حاکم تهران به وزارت داخله گزارش داده است، طی 20 روز گذشته تعداد مردگان بویژه به‌خاطر قحطی در تهران به 520 نفر رسیده است، یعنی به‌طور متوسط در هر روز 36 نفر». کالدول در تلگرافی به تاریخ 22 ژانویه 1918، چنین گزارش می‌کند: «در شهر‌های گوناگون به امداد فوری نیاز است. روزانه چندین مرگ گزارش می‌شود. در ولایاتی که دولت ایران قیمت‌های خاصی را تعیین کرده حجم محدودی از گندم، برنج و دیگر مواد غذایی را می‌توان خرید. زنان روزها در صف نانوایی منتظر دریافت نان بودند و نهایتا بسیاری از آنها دست خالی و گرسنه باز میگشتند سخت‌ترین مشکل، تأمین امکانات دارویی و پزشکی است. واردات مواد غذایی اگر غیرممکن نباشد بسیار سخت است. قیمت‌ها گزافند، گندم هر بوشل 15 تا 20 دلار… مردم و مقامات مسؤول با هم همکاری می‌کنند اما موضوع از توان آنها به تنهایی خارج است. سازمان‌های محلی ماهانه 20 هزار دلار در تهران هزینه می‌کنند اما این مقدار تنها نیاز 10 درصد نیازمندان شهر را پاسخ می‌دهد. در دیگر ولایات نیز شرایط به همین منوال است». کالدول در اول فوریه 1918 اینگونه تلگراف می‌زند: «مشکل قحطی کاهش نیافته است». کالدول در گزارش مطبوعاتی دیگری برخی اخبار قحطی را در اختیار مطبوعات قرار می‌دهد. در 14 فوریه 1918، دکتر ساموئل جردن، رئیس کالج آمریکا در تلگرافی چنین می‌نویسد: «تنها در تهران 40‌هزار بینوا وجود دارد. مردم، مردار حیوانات را می‌خورند. زنان نوزادان خود را سر راه می‌گذارند». گزاش های وایت و ساوترد در ماه آوریل 1918، فرانسیس وایت دبیر سفارت آمریکا از بغداد به تهران سفر می کند. کالدول می نویسد: » مفتخرا به ضمیمه، یادداشت دبیر سفارت را که حاوی اطلاعاتی است که نامبرده طی سفر خود از بغداد به تهران گردآوری کرده و ممکن است مورد علاقه آن وزارتخانه قرار گیرد، ارسال می کنم.» وایت وضع گرسنگی را چنین تشریح می کند: در سرتاسر جاده ها کودکان لخت دیده می شوند که فقط پوست و استخوان اند. قطر ساقهایشان بیش از سه اینچ نیست و صورتشان مانند پیرمردان و پیرزنان هشتاد ساله تکیده و چروکیده است. همه جا کمبود دیده می شود و مردم ناگزیرند علف و یونجه بخورند و حتی دانه ها را از سرگین سطح جاده جمع می کنند تا نان درست کنند. در همدان چندین مورد دیده شد که گوشت انسان می خورند و دیدن صحنه درگیری کودکان و سگها بر سر جسد و یا بدست آوردن زباله هایی که به خیابان ها ریخته می شود عجیب نیست. قحطی و وبا، بهار 1918 در بهار 1918، قحطی شدت گرفت. در اول مارس 1918، کالدول تلگراف زیر را مخابره کرد: «کابینه به علت اوضاع سیاسی و قحطی استعفا می دهد.» در شانزدهم مارس 1918، شولر دبیر کمیته امداد آمریکا در ایران به چارلز ویکری در نیویورک چنین تلگراف می زند که: «وضع نگران کننده اضطراری ادامه دارد. صدها نفر مرده اند. غذای نزدیک به بیست هزار نفر در تهران تامین شده اما کارهای امدادی به مشهد، همدان، قزوین، کرمانشاه و سلطان آباد نیز تسری یافته است.» در 17 آوریل کالدول تلگراف می زند که: «گرسنگی شدت گرفته و ناآرامی در شمال غرب ایران افزایش یافته است.» این اوضاع اسفبار بهار 1918 در مروسله ای از سوی کالدول توصیف شده است. به رغم فعالیت های وسیع کمیته امداد نجات و تغذیه بیش از هزاران گرسنه، کالدول می گوید: هزاران نفر که کمک به آن ها میسر نشد به علت گرسنگی و بیماری به ویژه در تهران، مشهد و همدان جان خود را از دست دادند. اطلاعات موثق حاکی از آن است که فلاکت و گرسنگی چنان مهیب است که صدها نفر از مردم از علف و حیوانات مرده تغذیه کرده اند و حتی گاه از گوشت انسان ها نیز خورده اند…فلاکت گسترده حتی بر شهرهای کوچک و هزاران روستای ایران حاکم بوده است. اما دسترسی به این اماکن به سبب فقدان تسهیلات حمل مواد غذایی به این نواحی دور افتاده کوهستانی و متروک تقریبا غیرممکن است. به نظر می رسد ایرانیان اصیل به دیدن مرگ درفجیع ترین شکل آن، یعنی مرگ در اثر گرسنگی، عادت کرده اند. و حتی خارجیان اینجا تا حدودی به سبب مشاهده فلاکت فراگیر در مقابل آن مقاوم شده اند. یک شاهد عینی ایرانی در خاطراتش شمار افرادی که در سال نخست قحطی در تهران به علت گرسنگی جان خود را از دست دادند دست کم سی هزار نفر می داند و می گوید اجساد در کوچه ها و خیابانهای پایتخت پراکنده بودند. به علاوه، در مرده شویخانه نیز اجساد روی هم انباشته شده و در گورهای دسته جمعی دفن می شدند. هر جا که قحطی از بین می رفت، وبا و تیفوئید شروع می شد. سرگرد داناهو در خاطرات خود می گوید: بریتانیایی ها در تأمین آذوقه مردم همدان هم بسیار ضعیف عمل کردند. به گفته داناهو: در این زمان شمار مرگ و میر به علت گرسنگی افزایش یافته بود و نان که تنها غذای فقرا و وعده اصلی غذای آنان به شمار می آمد به شدت گران شده و به 14 قران در هر من رسیده بود. همدان به شهر وحشت تبدیل شده بود. نبود دولت مقتدر تشدید کننده احتکار و گرانی طی تابستان و پاییز 1918، به رغم محصول خوب، قحطی با همان شدت ادامه یافت. کالدول در تاریخ 22 ژوئن 1918، در مورد بهای اقلام ضروری در فصل برداشت محصول چنین گزارش می دهد: » گندم برای هر بوشل 12 – 15 دلار، جو هر بوشل 7 -9 دلار و برنج هر پوند 55 سنت… بود. از دیدگاه کالدول این قیمتها حاکی از کمبود آذوقه و قحطی در فصل برداشت محصول ایران است. کالدول سپس در صدد یافتن علل افزایش قیمت ها بر می آید: شرح موقعیت دوگانه طبقه فقیر ایران که در میان انبوه محصول دچار گرسنگی بودند به این توضیح نیاز دارد. صرف نظر از ذخایری که قشون خارجی در ایران خریداری کردند، محصول 1917 احتمالا برای تامین آذوقه جمعیت کشور کافی بود، اما به علت نبود دولت مقتدر و در حقیقت به دلیل نبود هیچ دولتی، محصولات محدود گندم و جو را که اقلام اصلی غذای فقراست، انبار و احتکار کردند تا قیمت ها بشدت افزایش یافت. بهبود اوضاع تهران در بهار 1919 رالف ایچ بادر کنسول آمریکا در گزارش هفتم اکتبر 1918 خود با اشاره به انتصاب لامبرت مولیتور بلژیکی به سمت ناظر مواد غذایی در تهران و حومه می گوید: به وی اختیار تام داده اند تا به وضعیت غذایی رسیدگی کند. تلاش می شود انبارهای غله دولتی را پر کنند و همین منظور دستور داده اند نیمی از کل گندم وارد شده به تهران را به قیمت فعلی بازار به ناظر مواد غذایی تحویل دهند. تمام ولایات با سرعت تمام گندم خریداری می شود و کشاورزانی که محصول خود را به دولت نمیفروشند، هر ماه 10 درصد گندم خود را غرامت می دهند. کاهش جمعیت ایران 1914 – 1919 مقایسه جمعیت ایران بین سال های 1914 و 1919 حاکی از آن است که حدود ده میلیون نفر طی این سال ها به علت قحطی و بیماری جان خود را از دست دادند. بر خلاف ادعای برخی نویسندگان قبل از جنگ جهانی اول، که جمعیت ایران را فقط ده میلیون نفر اعلام کرده اند، ادعایی که برخی از نشریات انگلیسی در دهه های 60 تا 70 تکرار کرده اند، جمعیت واقعی ایران دست کم نزدیک به 20 میلیون نفر بوده است. و در سال 1919 این رقم به 11 میلیون رسید. چهارسال طول کشیده بود تا ایران به جمعیت سال 1914 رسید و تا پیش از سال 1956 جمعیت ایران به این رقم نرسید. قحطی سال های 1917 – 1919 به یقین بزرگترین فاجعه تاریخ ایران و شاید فجیع ترین نسل کشی قرن بیستم بوده است. ایران با وجود اعلام بی طرفی، نیمی از جمعیت خود را بر اثر جنگ جهانی اول از دست داد جمعیت ایران در سال 1914 برای مقامات آمریکایی مقیم ایران در سال های پیش از جنگ جهانی اول، تلاش زیرکانه روس ها و انگلیس ها برای کم تخمین زدن و اندک جلوه دادن جمعیت ایران کاملا ملموس است. دبلیو مورگان شوستر مدیر کل آمریکایی مالیه ایران در خصوص جمعیت ایران در اوایل قرن بیستم چنین می نویسد: «درمورد جمعیت ایران به نحو عجیبی آمار نادرست ارائه می دهند: آمار به اصطلاح سرشماری شصت سال پیش ظاهرا پایه ارقام پایینی است که در برخی از کتابها ارائه می شود و خارجیان آن را می پسندند. درست است که پس از آن هیچ سرشماری صورت نگرفته است اما اروپاییانی که با اوضاع آشنا هستند کل جمعیت را بین 13 تا 15 میلیون برآورد می کنند. جمعیت تهران طی چهل سال گذشته از 100 هزار به 350 هزار نفر افزایش یافته است.» از برکت نتایج انتخابات تهران در پاییز 1917 نزدیک به 75 هزار رای در تهران و روستاهای اطراف جمع آوری شد. به گزارش روزنامه ایران دوازده نماینده منتخب بیش از 55 هزار رأی بدست آورده بودند. با در نظر گرفتن آنکه مردان 21 سال به بالا حق رأی داشتند و با در نظر گرفتن متوسط جمعیت برای هر خانواده در حدود شش نفر، جمعیت تهران و حومه در سال 1917 به راحتی می توانست 500 هزار نفر باشد که با اظهارات شوستر هماهنگی دارد. به علاوه برآورد شوستر از جمعیت ایران در حدود سال 1900 بالغ بر 13 تا 15 میلیون، با برآورد جمعیت 20 میلیونی در سال 1914 توسط راسل، همخوانی دارد. به عنوان مثال کشیش راسل طی گزارشی در خصوص مناسبات ایران و روس به تاریخ 11 مارس 1914 می نویسد: ایران به بزرگی استرالیا، آلمان و فرانسه با جمعیتی در حدود 20 میلیون نفر است. راسل در گزارش مورخ 14 ژوئن 1914 حجم عظیم آراء در انتخابات مجلس ایران را مورد بررسی قرار می دهد و به «اهمیت مبارزه انقلابی 20 میلیون آریایی در ایران اشاره می کند.» در حالی که در سال 1917 جمعیت تهران براساس آراء انتخابات دست کم 400 تا 500 هزار نفر بود، در سال 1924 رابرت دبلیو ایمبری نایب کنسول آمریکا جمعیت تهران را 150 تا 200 هزار نفر برآورد کرد.. بازیابی جمعیت پس از 40 سال پس از این قحطی چهل سال طول کشید تا ایران به جمعیت 1914 خود بازگردد. چارلز سی هارت سفیر آمریکا جمعیت ایران در سال 1930 را 13 میلیون نفر تخمین زده است. در سرشماری سال 1956 بود که جمعیت ایران به بیش از 20 میلیون نفر رسید. قحطی در ایران در سالهای 1917 تا 1919 یکی از بزرگترین قحطی های تاریخ بود و بدون تردید بزرگترین فاجعه ای است که ایران به آن مبتلا شد. تنها نکته بسیار روشن در این فاجعه، قربانی شدن ایران «بیطرف» در جنگ جهانی بود. هیچ یک از طرف های متخاصم خواه به صورت نسبی و خواه مطلق، تلفاتی با این وسعت متحمل نشدند. فاجعه ای که منجر به فروپاشی جامعه ایرانی، تثبیت تسلط استعمار بریتانیا بر ایران، تشکیل حکومت های وابسته به بریتانیا و کودتا علیه دولت های منتخب مردمی شد.براستی تا کی می خواهید بر ملت خود جفا کنید .تاریخی داریم که پر از مشکلات فراوان بوده است . چند روز پیش دوست جوانی با من صحبت می نمود ، که این اپوزیسیون چرا نمی توانند راه حلی برای نجات ایران در یک اتحاد فراگیر دست پیدا نمایند!خسته بود و نا امید ، از این همه فرصت سوزی ، از این همه تخریب ، خود خواهی و منیت می گفت: که برخی از این پیران جماعت در دهه سی و چهل مانده اند و انگار دنیای دیگری را نمی بینند و گذشته را فدای اینده نموده اند! از امال ها و ارزوهایش می گفت و دلخوش به اپوزیسیونی بود که برای او ، مردم و جوانان ازادی را به ارمغان ببرند. مردم و جوانانی که با انقلاب 57 پرپر شدند و به خمودی گراییدند! براستی چرا گذشته پر اشتباه خود را ترمیم نمی کنید و به دنبال جبران نیستید?چرا به امروز ایران با این همه مشکلات نمی نگرید? نسل امروز تا کی باید تاوان خیانت و قدرت طلبی برخی ازشماها را به یدک بکشد?نسل امروز تا کی باید نظاره گر تسویه حساب های سیاسی شما در گذشته باشد?نسل امروز تا کی باید خودخواهی شما را تحمل نماید?نسل امروز تا کی باید شاهد انحصار شما در احزاب و سازمانها باشد?اگر برای شما ایران مهم است پس چرا به ایران و ایرانی نمی اندیشید?اگر فکر می کنید بازنشسته هستید ونمی توانید دردی را از جامعه امروز ایران دوا کنید اجازه دهید یک تفکر نو و جدید در گفتمان سیاسی ایران ایجاد شود?نسل امروز از این همه حرفهای تکراری خسته است ! مردم امروز نیاز به یک تنفس در فضای ازاد سیاسی و اجتماعی دارند. باور کنید برخی از شماها این تنفس را از مردم گرفته اید! برخی از شما کاری می کنید که جمهوری اسلامی در این 33 سال انجام داده است? وقتی نمی توانید در یک جامعه ازاد و بدون کهریزک دور هم بنشینید و مانفیست و راهکاری برای مردم ایران ارائه دهید حداقل میدان را برای نسل جوان باز نمایید? هوا بس ناجوانمردانه سرد است. ایا ما به فرهنگ سیاسی رسیده ایم?شما چه جوابی به کلیه فروشان و تن فروشان در ایران دارید?شما چه جوابی به مردم ایران با این همه بحران و بدبختی دارید?نظاره گر هستید تا ببینید امروز خامنه ایی چه گفت و یا خاتمی چه می اندیشد?به خود بیایید معدل تان پایین است و به باور من برخی از شما ورشکستگان سیاسی هستید! تنها راه نجات ایران دیالوگ نسل جدید با نسل شماست.در ادامه مقوله فرهنگ سیاسی را به بحث می گذارم شاید گوش شنوایی باشد فرهنگ سیاسی چیست؟ باوجودیکه در دوران باستان کندو کاو ها پیرامونِ فرهنگ سیاسی جزئی از اندیشه ورزی سیاسی بود، وقوع دو رویداد در انقلاب فرانسه زمینه سازِ فهم آن[ فرهنگ سیاسی] به شکل جدید گردید. اولین رویداد، زمانی اتفاق افتاد که اعضای نیروی سوم ، با اعلان اینکه » ما مردم هستیم » ، تلقی نسب به قدرت سیاسی را که قرن ها دست نخورده باقی مانده بود، دگرگون کردند. بدین ترتیب، حقّ حاکمیت دیگر در سلطنت و حق الهی اش جستجو نمی شد بلکه در دلِ جامعه حضور داشت و متعلق به مردم بود. یک قرن بعد، ماکس وبر با پذیرش این اصل که مشروعیت، صرفاً از طرف نخبگان جامعه بوجود نمی آید بلکه عوام نیز باید بر آن مهر تایید زنند در واقع به اظهارات خود وجهۀ علمی داد. در واقع، علوم اجتماعی اگر می خواست قدرتِ دولت را درک کند، می بایست مقبولیت آن[ قدرت] را در نزد عموم و همچنین منابع آن را در بطن جامعه در نظر می گرفت. دومین رویداد، زمانی اتفاق افتاد که ژان ژاک رسو با تدوینِ مجددِ نظریۀ قرارداد اجتماعی -که طبق این نظریه علایق فردی می بایست در «اراده عمومی» پیگیری می شد- به این سوال دامن زد که در غیاب توسل به هرگونه حقّ الهی، چگونه ممکن است نظم به جامعه بازگردد؟ جوابی که او به این پرسش می دهد «مذهب مدنی » است ؛ یعنی همان نمادها و مراسمی که احساسِ تعلق و هدف های جمعی را تثبیت و تقویت می کنند. تقریباً یک قرن بعد، هنگامی که امیل دورکهایم این سوال را پیش کشید که آیا جوامعِ پیچیدۀ مدرن، قادر به تولید همبستگیِ کافی جهت عمل به شیوه ای با ثبات هستند یا نه، در واقع همان درون مایه ها را از نو مطرح کرد. علاقۀ دورکهایم به آنچه خودش غلیان جمعی ( که از درون مناسک نشئت گرفته و از طریق آن بازتولید می شود ) و بازنمود های جمعی ( که درون نمادها و همچنین به شیوۀ انتزاعی تری در «وجدان جمعی» وجود دارد ) می خواند، سبب شد ژان ژاک رسو در این زمینه بیشتر به تحقیق بپردازد. این کوشش ها در مراحلِ بعدی، تحلیل های معاصرِ فرهنگ سیاسی را به ارمغان آورد که معتقد است فرهنگ سیاسی مجموعه ایست از نمادها و معانی که در حفظ و اِعمال قدرت سیاسی، دخالت دارند. آثاری که اکنون در رابطه با فرهنگ سیاسی در دست ماست اکثراً متعلق به آمریکای اواسط قرن هجده می باشد. در آستانۀ جنگ جهانیِ دوم سوالی ذهن جامعه شناسان را به خود معطوف داشت و آن اینکه چرا برخی کشور ها به سمت اقتدار گرایی گرایش یافتند در حالی که بقیه از نهادهای آزادیخواه حمایت کردند. انسان شناسانی مانند مارگارت مید و روث بِنِدیکت ، قبل از جنگ جهانی دوم و حتی طیّ آن، طرفدار دیدگاهِ «فرهنگ و شخصیت» بودند که بر طبق آن اعضای جوامع مختلف، الگو های شخصیتی متفاوتی پرورش می دهند که همین امر به نوبۀ خود علتِ گرایش افراد به نهاد ها و برنامه های خاصّی در جوامع می شود. از همین دست استدلال ها، البته در قلمروِ متفاوت، از سوی متفکران دیگری نیز صورت گرفته است. به عنوان نمونه، فیلسوف تبعیدیِ انگلیسی، تئودور آدورنو و همکارانش، طی ّجنگ جهانی، پژوهش گسترده ای انجام دادند که نتایج آن در کتابی که خودشان شخصیت اقتدارطلب (1950) نامیدند، منتشر شد- پژوهشی که کمی پیش از این، توسط دیگر اعضای مکتب انتقادی شروع شده بود و آنها را به این نتیجه رساند که ساختارِ قدرت در خانواده، خود را به سطح جامعۀ آلمان کشانده است تا جایی که موجبِ حمایت آلمانی ها از قدرت اقتدار طلب شده و به تعصبات اجتماعی دامن زده است. به همین ترتیب، هارولد لاسوِل به توصیف مجموعه ای از ویژگی های شخصیتی می پردازد که بنا به نظر او، بین آزادیخواهان مشترک است؛ مثلا وجود «خود پذیرا» بین همۀ آنها ، مجموعه ای از گرایشاتِ ارزشی خاص و همچنین، حضور اعتماد همه گیر( به دوستان، آشنایان، نزدیکان و نظایر آن ). شاید مهمترین اثر در حوزۀ فرهنگ سیاسی از آنِ گابریل آلموند و سیدنی وربا باشد. این اثر که در سال 1963 با نام فرهنگ شهروندی: دمکراسی و نگرش های سیاسی در پنج کشور منتشر شد، در یک زمان، عقاید لاسول دربارۀ شخصیتِ آزادیخواه را، با دست کم دو گونه نظریۀ اجتماعی ترکیب می کند. گونۀ نخست، نظریۀ اجتماعی تالکوت پارسونز در آمریکا، که طبقِ آن، نظم اجتماعی از طریق نهادهای حاضر در جامعه که افرادی را با هنجارها، ارزش ها و نگرش های متفاوت گرد هم می آورد، تبیین می شود- یعنی آنچه خودِ پارسونز، فرهنگ می نامید. از نظر پارسونز، این هنجارها و ارزشهای متفاوت، نهاد های اجتماعی را بازتولید می کند. در مقابلِ این اظهارات، ایده های رفتارگرایانه مقبولیت عظیمی در علوم سیاسی پیدا کرد. تمام حرف ایده های رفتارگرایانه این بود که اظهارات اخیر، متغیر های فرا نهادی را به عنوان منبعِ ایجاد نظم اجتماعی ندیده می گرفت. البته این نوع نگرانی ها، نگرانی های جدیدی نبودند؛ زمانی که مونتسکیو در میانۀ سدۀ هجده بر نقش عوامل خارجی[ فرا نهادی ]- شرایط آب و هوایی- تاکید می کرد، در واقع با تکیه بر آن می خواست اَشکالِ متفاوت قانون را در تاریخ تبیین کند. مضاف بر این، منتقدان، همیشه بر پارسونز خرده می گرفتند که چرا او به جای اینکه به انداره گیری تجربیِ هنجارها، ارزشها، و نگرش ها بپردازد، آن ها را صرفاً ویژگی های لاینفک و ضروری نظام های اجتماعی می داند. از این رو، این منتقدان گرایشی را بوجود آوردند که رفتار گرایی نام داشت و بخصوص در روان شناسی، مشاهده پذیری را تنها ملاک معتبرِ علم به حساب می آورد. آلموند و وِربا در مطالعۀ تطبیقی خود بر این نکته پا فشردند که نگرش ها و ارزش های ذهنیِ ملت ها نقش بسزایی در ثبات رژیم های آزادیخواه بازی می کند. این مطلب در واقع دقیقا انگشت روی نکاتی گذاشت که چندی پیش رفتار گرایان مطرح کرده بودند؛ یعنی عوامل فرا نهادی( هنجار ها، ارزش ها، و نگرشها ) جهتِ تبیینِ وقایع سیاسی. با این وجود، اثر این دو اندیشمند، اثریست در حوزۀ فرهنگ سیاسی که مضمون غالب آن، الگویی انباشته از منش های سیاسیِ ذهنی بین توده های مردم است که به مفهوم فرهنگ در نزد پارسونز نزدیک می شود و در حقیقت می خواهد آن[ فرهنگ] را در عرصۀ تجربی نشان دهد. کتاب فرهنگ شهروندی با تکیه بر تحقیق های گستردۀ پیمایشی، سه گرایش اصلی در رابطه با نهاد ها و وقایع سیاسی را تئوریزه می کند: اول، کوته بینانه که طبق آن، سیاست هنوز به عنوان حوزه ای مجزا در نظر گرفته نشده و نسبت به حوزه های دیگر کمتر مورد استقبال عمومی است. دوم، مطیع ، که طبق آن، افراد از وقایع و نظام های سیاسی آگاه اند ولی فعالانه درگیر آن نیستند و در نهایت گرایشی که مشارکت آمیز نامیده می شود که طبق آن، افراد کاملاً درگیر وظایف سیاسی اند و خود را در قبال افراد دیگر مسئول می دانند. در این کتاب، نویسندگان برای هر یک از این گرایشات، مثال های عینی می آورند: ایتالیا و مکزیک معرّف فرهنگ سیاسیِ کوته بینانه، آلمان، معرّف فرهنگ سیاسی مطیع و در نهایت، ایالات متحد آمریکا و بریتانیای بزرگ، معرّفِ فرهنگ سیاسی مشارکت محور هستند. اینگل هارت و دیگران، اثر دیگری را در همین سنّت منتشر کردند که در آن نشان داده شد از لحاظ تحلیلی، رضایت حداقلی از زندگی سیاسی و اعتماد بین شخصی ( سرمایۀ اجتماعی ) جدا از رفاه اقتصادی نیستند. بدین ترتیب، آنها در این اثر قاطعانه استدلال کردند که احساس آزادیخواهی تا اندازۀ زیادی تحت تاثیر عوامل اقتصادی و فرهنگی است. نویسندگان معاصر، نظیر ساموئل هانتینگتون چنین استدلالاتی در زمینۀ ارزشها، نگرش ها و هنجارها را در سطح ِجهانی بسط دادند. به عنوان نمونه، هنگامی که هانتینگتون از «برخورد تمدن ها» صحبت می کند به این معنی که بین ملل مختلف از لحاظ فرهنگی تفاوت وجود دارد، در واقع می خواهد تحلیلی از این دست ارایه دهد. با وجو این، رویکردی که آلموند و وِربا و و امثال آنها ارایه داده اند، مورد انتقادات زیادی بوده است. این نقدها، طیف گسترده ای را در بر می گیرند؛ از مشکلات روش شناختی که در رابطه با ابزار های پیمایشی وجود دارد گرفته تا اینکه مدلِ دمکراسی ای که آنها بر اساس آن سعی در تحلیل جوامع مختلف دارند، مدل غربی است و اینکه نسبیت گرایی را لحاظ نمی کنند. برخی در مقابل اینگونه اعتقادات واکنش نشان دادند و معتقدند فرهنگ سیاسی تنها زمانی به کارمان می آید که دیگر رویکردها از تحلیل مسایل سیاسی و اجتماعی عاجز باشند؛ حتی اگر ما این موضع آنها را را بپذیریم باید گفت رویکرد فرهنگ سیاسی قائم به ذات نبوده و بدون پشتوانۀ مولفه های تشکیل دهندۀ آن قابل اعتنا نیست. انتقادِ تند تری که به این رویکرد شده این است که آلموند و وِربا فرهنگ سیاسی را به شیوۀ درستی تعریف نکردند و بنابراین از نقش نماد ها و معانیِ فرهنگی غافل اند. این منتقدان بدون اینکه فهمی عمیق از نمادها، معانی و مناسک داشته باشند می گویند فرهنگ سیاسی از لحاظ مفهومی از روان شناسی سیاسی قابل تفکیک نیست: » آنچه این تئوری در اذهان افراد جستجو می کند- چنانچه گروهی از منتقدین پیش می کشند- «فرهنگ» نیست [چون اصلاً فرهنگ در ذهن افراد وجود ندارد]؛ فرهنگ پدیده ای مشترک میان افراد است که دامنۀ وسیعی از این تئوری نیز به آن می پردازد… فرهنگ سیاسی، مشترکات یک جمع است».( الکین و سایمون : ص 128-129 : 1979 ). در واقع ، از سال های 1970 به این سو، تأثیری که انسان شناسی نمادین کلیفورد گیرتز به راه انداخت، نیز ظهور معنا شناسی، ساختارگرایی، و پسا ساختار گرایی، چرخش عمومی بزرگ در علوم اجتماعی ایجاد کردند و همین امر به نوبۀ خود، مفهومِ فرهنگ سیاسی را در حوزۀ انسان شناسی و نظریۀ ادبی اروپا به کلی دگرگون کرد. برخلافِ ذهنی گرایی کهنه و نیز آنهایی که فرهنگ را در تحلیل های خود ندیده می گرفتند، آثار جدیدتری که از سال های 1980 و 1990 نوشته شدند، معمولاً به این جملۀ گیرتز اشاره می کردند که «فرهنگ عمومیست چونکه معنا عمومیست»(گیرتز: ص 12 : 1973 ). این آثار، فرهنگ سیاسی را به عنوان «مجموعه ای از معنا، صورتی از ساختار که قائم بالذات است و در واقع مجموعه ای از روابطِ میانِ عناصر فرهنگی که مستقلاً به منصۀ ظهور رسیده است، در نظر می گرفتند»(سومِرز: ص 131: 1995 )؛ یا به عنوان «رمز»ی که هم می تواند آشکار باشد و هم «نهان». بنابراین رویکرد، با استفاده از تحلیل پیمایشی فرهنگ سیاسی را تنها می توان در ظاهر کار مورد بررسی قرار داد. در حالی که، فرهنگ سیاسی می بایست با اصطلاحات خودش و بر پایۀ قیاس زبان شناختی، به مثابۀ ساخت عینی، مشاهده و تفسیر می شد. در هر صورت، با تغییراتی که در مکتب ساختارگرایی در سال های 1990 بوقوع پیوست، ساختارگرایی های گوناگون در تحلیل فرهنگ سیاسی – که معمولاً بر محور رسو _دورکیمی بیشتر از محور منتسکیو_ وبری تاکید می کردند – اصلاح شدند. به عنوان نمونه، اخیراً، بسیاری از تاریخ دانان، جامعه شناسان و انسان شناسان، نسبت به نظام های معنایی که پیش از این جدّی تلقی می شدند، تاکید بیشتری روی رویکرد «عملگرایانه» که بر ساخت معنا متمرکز است، دارند. رویکرد عملگرایانه، بدون اینکه در دامِ ذهنی گراییِ سابق در تحلیل فرهنگ سیاسی بیفتد، از ضعف های ساختارگرایی که یا عوامل انسانی را نادیده می گرفت و یا آنها را تا حدّ یک عروسک خیمه شب بازی- که اراده ای از خود نداشته بلکه برای حرکت، نیاز به نیروی خارج از وجود خود دارد- پایین می آورد، فاصله گرفت. اما، آثارِ اخیر تاکید بر فعالیت هایی دارد که از طریق آن افراد و گروه ها در یک جامعۀ مفروض، خواسته های متعارض خود را در قبال یکدیگر و در قبال کل، به بیان آورده، به مذاکره گذاشته، اجرایی کرده و تقویت می کنند. در این معنا، فرهنگ سیاسی، مجموعه ای از گفتمان ها یا اعمال نمادینی است که با تکیه بر آن، این خواسته های متعارض، ساخته و پرداخته می شوند( بِیکر: ص4 : 1990). روی هم رفته، می توان گفت نظریۀ سیاسی چشم انداز ما در رابطه با حقّ حاکمیّت( از جامعه و یا از دولت) را، از چهار چوب تنگِ دعاوی که در انقلاب فرانسه مطرح می شد، فراتر می بَرَد . البته باید مواظب بود که این استدلال ما را گمراه نکند؛ به این معنی که بپنداریم قدرت، از آنِ دولت است و وظیفۀ جامعه، صرفاً معنا سازی و پذیرفتن بی چون و چرایِ قدرت است. یک راه حل برای برون رفت از این مخمصه، همان است که میشل فوکو ارایه می دهد. او معتقد است قدرت در همه جایِ جامعه حضور دارد. اما مشکل اینجاست که این راه حل نمی تواند طُرُقی را که دولت ها برای جامعه دستورالعمل می نویسند، معین کند. به همین دلیل است که تحلیل های اخیر، به فرهنگ سیاسیِ دولت ها توجه بیشتری نشان داده اند( نگاه کنید به بونِل: 1997 ). با این وجود، مشکل دیگری هم وجود دارد و آن اینکه، آنها هنوز نتوانستند به درستی ثابت کنند جوامع صرفاً پذیرندۀ چنین محصولاتی هستند. برخلافِ آثار موجود در جامعه شناسیِ سیاسی که مرز قاطعی بین علمِ سیاستِ «صرفاً» نمادین و علم سیاستِ «واقعی» قائل می شود، نظریۀ فرهنگ سیاسیِ جدید می گوید زندگی اجتماعی جریانی دائماً سازنده است. بویژه، تحلیلگرانِ متاخر سیاسی نه تنها متوجه این مسئله هستند که یک عمل سیاسی چگونه موفق به کسب فلان مزیت سیاسی و یا از دست دادن آن می شود بلکه به این امر هم توجه دارند که چگونه از طریق جریان کسب و یا از دست دادنِ فلان مزیت، هویت، تولید و بازتولید شده و یا تغییر می یابد. امروزه همه مان می دانیم که نزاع بر سرِ سمَت، که قلمرو سیاست را رقم می زند، در عین اینکه استراتژیک (مدبّرانه) است سازنده نیز می باشد. به قولِ لین هانت: «نمادها و مناسک سیاسی، مظاهرِ قدرت نیستند بلکه خود، ابزار ها و اهدافِ قدرت اند»( هانت : ص 54: 1984 ). این جمله نشان می دهد که چطور این نمادها و مناسک ساخته می شوند و اینکه چرا باید آثاری از این دست را جدی گرفت.این گفتار با برخی از کسانی است که خود را اپوزیسیون میدانند.به هر حال افرادی هم در نسل گذشته هستند که تلاشهای زیادی انجام داده اند .اما انگشت شمار هستند .امیدوارم بتوانیم در کنار هم به ایرانی اباد و ازاد برسیم. این متن برگردانیست از: Olick, Jeffrey, Omeltcheko, Tatiana,(2009),International Encyclopedia Of The Social Sciences: Political Culture, 2nd Edition :

 

Advertisements
به‌دست mzamani103 فرستاده‌شده در مقالات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s